اشعار ملک الشعرای بهار(محمدتقی بهار)

 

شعر نخست:

شعر طنز اجتماعی

محشر خر گشت تهران ، محشر خر زنده بـاد

خرخری زامروز تا فردای محشـر زنـــده بـــاد

روح نامعقول این خر مرده ملـت ، کـــز قضـــا

هست هر روزی ز روز پیش خر تر زنــده بـــاد

اندر این کشور که تا سرزندگان یک سر خـرند

گر خری تیزی دهد ، گویند یک سر : زنده باد

اسب تازی گر بمیرد از تأسف ، گو بمــــــــیر

اندر آن میدان که گویند ابلهان : «خر زنده باد»

راه آهن گر بخواهی مُرده ات بیرون کشــــــند

در چراگاه وطن گو اسب و استــر زنـــده بـــاد

در محیطی کامتیازی نیست بین فضل و جهــل

آن مکرر مُرده باد و این مکــرر زنــــده بــــاد

گر کسی گوید که «حیدر قلعۀ خیبر گرفــــت»

جای حیدر جملگی گوینــد «خیبر زنده بــاد»

وز کسی از خولی و شمر و سنان مدحی کنــــد

جملگی گویند با اصوات منـــکر : زنده بــــــاد

آنکه گوید مرده باد امروز در حــــــق کســــی

رشوتی گر داد ، گوید روز دیگر زنـــــده بــــاد

از پی تغسیل و دفـــن مردمـــان زنــــده دل

مرده شو در این محیط زنـــده پرور زنده بــــاد

در گلستانی که بلبل بشنـــــود توبیـــخ زاغ

راح و ریحان مرده باد و خار و خنجر زنده بــاد

مردم دانــــای ســــالم مـــرده و انـــدر عوض

دولت زشت ضعیف زردپیــــکر زنــــده بـــــاد


شعر دوم:

یا که به راه آرم این صید دل رمیده را

یا به رهت سپارم این جان به لب رسیده را

یا ز لبت کنم طلب قیمت خون خویشتن

یا به تو واگذارم این جسم به خون تپیده را

کودک اشک من شود خاک‌نشین ز ناز تو

خاک‌نشین چرا کنی کودک نازدیده را؟

چهره به زر کشیده‌ام، بهر تو زر خریده‌ام

خواجه! به هیچ‌کس مده بندهٔ زر خریده را

گر ز نظر نهان شوم چون تو به ره گذر کنی

کی ز نظر نهان کنم، اشک به ره چکیده را؟

گر دو جهان هوس بود، بی‌تو چه دسترس بود؟

باغ ارم قفس بود، طایر پر بریده را

جز دل و جان چه آورم بر سر ره؟ چو بنگرم

ترک کمین گشاده و شوخ کمان کشیده را

خیز، بهار خون‌جگر! جانب بوستان گذر

تا ز هزار بشنوی قصهٔ ناشنیده را


شعر سوم:

من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید

قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید

فصل گُل می گذرد همنفسان! بهر خدا

بنشینید به باغی و مرا یاد کنید

عندلیبان! گل سوری به چمن کرد ورود

بهر شاباش قدومش همه فریاد کنید

یاد از این مرغ گرفتار کنید ای مرغان!

چون تماشای گل و لاله و شمشاد کنید

هر که دارد ز شما مرع اسیری به قفس

برده در باغ و به یادِ مَنَش آزاد کنید

بیستون بر سر راه است مباد از شیرین

سخنی گفته و غمگین دل فرهاد کنید

آشیانِ منِ بیچاره اگر سوخت چه باک

فکرِ ویران شدنِ خانۀ صیاد کنید

شمع اگر کُشته شد از باد، مدارید عجب

یادِ پروانۀ هستی شده بر باد کنید

جور و بیداد کند عمر جوانان کوتاه

ای بزرگانِ وطن! بهر خدا، داد کنید

گر شد از جور شما خانۀ موری ویران

خانۀ خویش محال است که آباد کنید

کُنج ویرانۀ زندان شد اگر سَهمِ بهار

شُکرِ آزادی و آن گنج خداد داد کنید


شعر چهارم:

آخر از جور تو عالم را خبر خواهیم کرد

خلق را از طره‌ات آشفته‌تر خواهیم کرد

اول از عشق جهانسوزت مدد خواهیم خواست

پس جهانی را ز شوقت پر شرر خواهیم کرد

جان اگر باید، به کویت نقد جان خواهیم یافت

سر اگر باید، به راهت ترک سر خواهیم کرد

هرکسی کام دلی آورده در کویت به دست

ما هم آخر در غمت خاکی به سر خواهیم کرد

تا که ننشیند به دامانت غبار از خاک ما

روی گیتی را ز آب دیده تر خواهیم کرد

یا ز آه نیمشب، یا از دعا، یا از نگاه

هرچه باشد در دل سختت اثر خواهیم کرد

لابه‌ها خواهیم کردن تا به ما رحم آوری

ور به بی‌رحمی زدی، فکر دگر خواهیم کرد

چون بهار از جان شیرین دست برخواهیم داشت

پس سر کوی تو را پرشور و شر خواهیم کرد


شعر پنجم:

برو کار می كن مگو چيست کار

که سرمایه ی جاودانی است کار

نگر تا که دهقان دانا چه گفت

به فرزندگان ،چون همی خواست خفت  :

که میراث خود را بدارید دوست

که گنجی ز پیشینیان اندراوست

من آن را ندانستم اندر کجاست

پژوهیدن و یافتن با شماست

چو شد مِهرمَه ، كِشتگه بر كَنید

همه جای آن زیر و بالا كُنيد

نمانید ناکنده جایی ز باغ

بگیرید از آن گنج هر جا سراغ

پدر مرد و پوران به امید گنج

به کاویدن دشت بردند رنج

به گاو آهن و بیل کندند زود

هم اینجا ، هم آنجا و هرجا که بود

قضا را در آن سال از آن خوب شخم

ز هر تخم برخاست هفتاد تخم

نشد گنج پیدا ولی رنجشان

چنان چون پدر گفت شد گنجشان


شعر ششم :

مرغ سحر ناله سرکن، داغ مرا تازه تر کن

 ز آه شرر بار این قفس را برشکَن و زیر و زبر کن

بلبل پَر بسته ز کنج قفس درآ، نغمه ی آزادی نوع بشر سرا

وز نفسی عرصه ی این خاک تیره را،پر شرر کن

ظلم ظالم، جور صیاد آشیانم داده بر باد

ای خدا، ای فـلک، ای طبیعت، شام تاریک ما را سحر کن

نوبهار است، گل به بار است، ابر چشمم، ژاله بار است

این قفس، چون دلم، تنگ و تار است

شعله فکن در قفس ای آه آتشین

دست طبیعت گل عمر مرا مچین

جانب عاشق نگَه ای تازه گل از این، بیشتر کن

مرغ بیدل شرح هجران مختصر٬ مختصر کن

عمر حقیقت به سر شد، عهد و وفا بی اثر شد

ناله عاشق، ناز معشوق، هر دو دروغ و بی ثمر شد

راستی و مهر و محبت فسانه شد

قول و شرافت همگی از میانه شد

از پی دزدی، وطن و دین بهانه شد

دیده تر کن

جور مالک، ظلم ارباب، زارع از غم گشته بی تاب

ساغر اغنیا پر می ناب، جام ما پر ز خون جگر شد

ای دل تنگ ناله سر کن، از مساوات صرف نظر کن

ساقی گلچهره بده آب آتشین

پرده ی دلکش بزن ای یار دلنشین

ناله بر آر از قفس ای بلبل حزین

کز غم تو، سینه من، پر شرر شد، پر شرر شد


شعر هفتم :

شمعیم و دلی مشعله‌ افروز و دگر هیچ

شب تا به سحر گریه ی جانسوز و دگر هیچ

افسانه بود معنی دیدار، که دادند

در پرده یکی وعده ی مرموز و دگر هیچ

خواهی که شوی باخبر از کشف و کرامات

مردانگی و عشق بیاموز و دگر هیچ

زین قوم چه خواهی؟ که بهین پیشه‌ورانش

گهواره‌ تراش‌اند و کفن‌ دوز و دگر هیچ

زین مدرسه هرگز مطلب علم که اینجاست

لوحی سیه و چند بدآموز و دگر هیچ

خواهد بدل عمر، بهار از همه گیتی

دیدار رخ یار دل‌ افروز و دگر هیچ


شعر هشتم :
ابیات داخل گیومه،غزلی از سعدی شیرازی است:

سعدیا! چون تو کجا نادره گفتاری هست؟

یا چو شیرین سخنت نخل شکرباری هست؟

یا چو بستان و گلستان تو گلزاری هست؟

هیچم ار نیست، تمنای توام باری هست

((مشنو ای دوست! که غیر از تو مرا یاری هست

یا شب و روز بجز فکر توام کاری هست))

لطف گفتار تو شد دام ره مرغ هوس

به هوس بال زد و گشت گرفتار قفس

پایبند تو ندارد سر دمسازی کس

موسی اینجا بنهد رخت به امید قبس

((به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس

که به هر حلقهٔ زلف تو گرفتاری هست))

بی‌گلستان تو در دست بجز خاری نیست

به ز گفتار تو بی‌شائبه گفتاری نیست

فارغ از جلوه ی حسنت در و دیواری نیست

((ای که در دار ادب غیر تو دیاری نیست

گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست))

دل ز باغ سخنت ورد کرامت بوید

پیرو مسلک تو راه سلامت پوید

دولت نام توحاشا که تمامت جوید

کآب گفتار تو دامان قیامت شوید

((هر که عیبم کند از عشق و ملامت گوید

تا ندیده است تو را، بر منش انکاری هست))

روز نبود که به وصف تو سخن سر نکنم

شب نباشد که ثنای تو مکرر نکنم

منکر فضل تو را نهی ز منکر نکنم

نزد اعمی صفت مهر منور نکنم

(( صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم؟

همه دانند که در صحبت گل خاری هست))

هرکه را عشق نباشد، نتوان زنده شمرد

وآن که جانش ز محبت اثری یافت، نمرد

تربت پارس، چو جان جسم تو در سینه فشرد

لیک در خاک وطن آتش عشقت نفسرد

((باد، خاکی ز مقام تو بیاورد و ببرد

آب هر طیب که در طبلهٔ عطاری هست))

سعدیا! نیست به کاشانه ی دل غیر تو کس

تا نفس هست، به یاد تو برآریم نفس

ما بجز حشمت و جاه تو نداریم هوس

ای دم گرم تو آتش زده در ناکس و کس!

((نه من خام طمع عشق تو می‌ورزم و بس

که چو من سوخته در خیل تو بسیاری هست))

کام جان پر شکر از شعر چو قند تو بود

بیت معمور ادب طبع بلند تو بود

زنده جان بشر از حکمت و پند تو بود

سعدیا! گردن جانها به کمند تو بود

((من چه در پای تو ریزم که پسند تو بود؟

سر و جان را نتوان گفت که مقداری هست))

راستی دفتر سعدی به گلستان ماند

طیباتش به گل و لاله و ریحان ماند

اوست پیغمبر و آن نامه به فرقان ماند

وآن که او را کند انکار، به شیطان ماند

((عشق سعدی نه حدیثی است که پنهان ماند

داستانی است که بر هر سر بازاری هست))


شعر نهم :

سپیدرود

هنگام فرودین که رساند ز ما درود

بر مرغزار دیلم و طرف سپیدرود

کز سبزه و بنفشه و گلهای رنگ رنگ

گویی بهشت آمده از آسمان فرود

دریا بنفش و كوه بنفش و هوا بنفش

جنگل کبود و دشت کبود و افق کبود

جای دگر بنفشه یکی دسته بدروند

این جایگه بنفشه به خرمن توان درود

آن کوه پر درخت چو مردی مبارز است

پرهای سبز بر زده چون جنگیان به خود

اشجار گونه‌ گون و شکفته ميانشان

گلهای سیب و آبی و آلو و آمرود

چون لوح آزمونه که نقاش چرب دست

الوان مختلف را بر وی بیازمود

سارک چکكامه خواند بر شاخه ی بلند

قمری به شاخ کوته، خواند همی سرود

آن از فراز منبر، هر پرسشی کند

این یک ز پای منبر پاسخ دهدش زود

آن باغ‌ها که دست طبيعت به خار سنگ

گل ها نشانده بی مدد باغبان و کود

آن شاخه‌ های نارنج اندر میان میغ

چون پاره‌ های اخگر اندر میان دود

از تیغ کوه تا لب دريا كشیده‌ اند

فرشی کش از بنفشه و سبزه است تار و پود

بنگر بدان درخش کز ابر کبودفام

بر جست و روی ابر بناخن همی شخود

چون کودکی صغیر که با خامه‌ ای طلا

کج مج خطی کشد به یکی صفحه ی کبود

بنگر یکی به رود خروشان به‌ وقت آنک

دریا پی پذيره‌‌ اش آغوش بر گشود

چون طفل‌ ناشکیب، خروشان ز یاد مام

كاینک بیافت مام و در آغوش او غنود

دیدم غريو و صیحه ی دریای موج زن

دريافتم که آن دل لرزانده را چه بود

بیچاره مادری است که کز آغوشش آفتاب

چندین هزار طفل به یک لحظه در ربود

داند که آفتاب جگر گوشگانش را

همراه باد برد و نثار زمین نمود

زین رو همی خروشد و سیلی زند به خاک

از چرخ بر گذاشته آوای رود، رود

 


شعر دهم :

قصیده ی دماوند 

اى دیو سپید پاى دربند

اى گنبد گیتى اى دماوند

از سیم به سر یکی کله‏ خود

زآهن به میان یکى کمربند

تا چشم بشر نبیندت روى

بنهفته به ابر چهر دلبند

تا وارهى از دم ستوران

وین مردم نحس دیو مانند

با شیر سپهر بسته پیمان

با اختر سعد کرده پیوند

چون گشت زمین ز جور گردون

سرد و سیه و خموش و آوند

بنواخت ز خشم بر فلک مشت

آن مشت تویی تو، اى دماوند

تو مشت درشت روزگارى

از گردش قرن ها پس افکند

اى مشت زمین بر آسمان شو

بر رى بنواز ضربتى چند

نى‏ نى تو نه مشت روزگارى

اى کوه نی ام ز گفته خرسند !

تو قلب فسرده ی زمینى

از درد ورم نموده یک چند

تا درد ورم فرو نشيند

کافور بر آن ضماد کردند

شو منفجر اى دل زمانه

وان آتش خود نهفته مپسند

خامش منشين سخن همى گوى

افسرده مباش خوش همى خند

پنهان مکن آتش درون را

زین سوخته جان شنو یکى پند

گر آتش دل نهفته دارى

سوزد جانت به جانت سوگند

بر ژرف دهانت سخت بندى

بر بسته سپهر زال پر فند

من بند دهانت برگشایم

ور بگشایند بندم از بند

از آتش دل برون فرستم

برقى که بسوزد آن دهان بند

من این کنم و بود که آید

نزدیک تو این عمل خوشایند

آزاد شوی و بر خروشى

ماننده ی ديو جسته از بند

هرّاى تو افکند زلازل

از نیشابور تا نهاوند

وز برق تنوره‏ات بتابد

ز البرز اشعه تا به الوند

اى مادر سر سپيد بشنو

اين پند سياه‏بخت فرزند

برکش ز سر این سپید معجر

بنشين به یکى کبود اورند

بگراى چو اژدهاى گرزه

بخروش چو شرزه شير ارغند

ترکیبى بساز بى‏ مماثل

معجونى بساز بى‏ همانند

از نار و سعیر و گاز و گوگرد

از دود و حمیم و صخره و گند

از آتش آه خلق مظلوم

و از شعله ی کیفر خداوند

ابرى بفرست بر سر رى

بارانش ز هول و بیم و آفند

بشکن در دوزخ و برون ريز

باداَفره کفر کافرى چند

زان‏گونه كه بر مدینه ی عاد

صرصر شرر عدم پراکند

چونان که بشارسان پمپى

ولکان اجل معلق افکند

بفکن ز پى این اساس تزویر

بگسل ز هم این نژاد و پیوند

برکن ز بُن این بنا که باید

از ریشه بناى ظلم برکند

زین بى‏ خردان سفله بستان

داد دل مردم خردمند


واژگان کلیدی:اشعار محمد تقی بهار،اشعار ملک الشعرای بهار،نمونه شعر محمد تقی بهار،شعری از محمد تقی بهار،یک شعر از محمد تقی بهار،شعر عاشقانه محمد تقی بهار،شاعر محمد تقی بهار،غزل محمد تقی بهار،غزلیات محمد تقی بهار،غزل های محمد تقی بهار،مخمسِ مسمطِ محمد تقی بهار،قصیده های محمد تقی بهار،قصاید محمد تقی بهار،شعری از محمد تقی بهار،ملک الشعرای بهار،محمدتقی بهار،گزیده بهترین و زیباترین اشعار محمدتقی بهار،گلچین اشعار محمدتقی بهار،اشعار عاشقانه محمدتقی بهار،تصنیف بهار،اثری از آثار محمدتقی بهار،اشعاری از دیوان محمدتقی بهار،ترانه های محمدتقی بهار،اشعار طنز محمدتقی بهار،اثری از آثار محمدتقی بهار،شعری از دیوان محمدتقی بهار،اشعار ناب محمدتقی بهار.

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها