
شمس مغربی – غزل شماره 52
ز آسمان غیبت اول ایزد، خوانم فرست
پس برای خودن خوان توام مهمان فرست
از برای شکر بی پایان نعمت های تو
نعمت بی منتها و حد و پایانم فرست
چون تنم پیدا و جانم هست پنهان دائما
قوت و قوت از پی پیدا و پنهانم فرست
تا مگر موجی کشد بازم ز ساحل در محیط
هر زمان صد موج چون دریای عمانم فرست
نیست ما را هر گدایی چون سزای بندگی
چون فرستی بندگی را شاه و سلطانم فرست
ای خدا چون کدخدایم ساختی بی کر و فر
آنچه دانی کدخدا را باید آن، آنم فرست
چونکه در ملک فنا و فقر شاهم کرده ای
هر زمان باج و خراج از پیش شاهانم فرست
از زبان مغربی با عز و ملک و دین بگو
کز بر خود گوسفند و گندم و نانم فرست
آنچه دانی هر مه و هر سال می باید مرا
گر فرستی بعد از آن هر سال چندانم فرست