
مخفی بدخشی – غزل شماره 67
بت شیرین سخن
ای دلبر سنگین دل و سیمین بدن من
یک لحظه نشین در بر و بشنو سخن من
خود را به تو گم کرده چنانم که ندانم
من جان و تو تن یا تو شده جان و تن من
مهرت به دلم جای چنان کرده که فردا
در حشر زند بوی تو سر از کفن من
ترسم که چو فرهاد دهم بیهده جان را
رحمی نکنی ای بت شیرین سخن من
در باغ شده جمع گل و قمری و بلبل
بخرام تو ای سرو چمان در چمن من
در خواب شبی گر لب لعل تو ببوسم
آن صبح دمد بوی گلاب از دهن من
از آفت گل مرغ چمن خار نشین است
هر جا که تو باشی بود آنجا وطن من
آن یوسف من تا شده مخفی ز برم دور
این کلبه ی تنها شده بیت الحزن من