رود آمون گشت هامون ز اشک جیحون زای من - ادبستان شعر پارسی % %

رود آمون گشت هامون ز اشک جیحون زای من

قاآنی شیرازی – قصیده شماره 287

در مدح شجاع السلطنه حسنعلی میرزا

رود آمون گشت هامون ز اشک جیحون زای من

رشک سیحون شد زمین از چشم خون پالای من

اردی عیشم خزان شد وین عجب کاندر خزان

لاله می روید مدام از نرگس شهلای من

دیده ی من اشک ریزد سینه ی من شعله خیز

در میان آب و آتش لاجرم مأوای من

برنخیزد خنده ام از دل شگفتی آنکه هست

زعفران رنگ از حوادث سیمگون سیمای من

برندارم گامی از سستی عجب تر کز الم

کهربا رنگ است سقلابی صفت اعضای من

هر مژه خاریست در چشمم عجب کاین خارها

سالمند از موج اشک چشم طوفان زای من

مجمرم مانا به پاداشن از آن افروخته است

دوزخی از دل شراره آه بی پروای من

من همان دانای رسطالیس فکرم کامدست

در تن معنی روان از منطق گویای من

تا چه شد یارب که زد مهر خموشی بر دهن

طوطی شیرین زبان طبع شکرخای من

من همان بقراط لقمان مان صافی گوهرم

تا چرا برهان رود اکنون به سوفسطای من

من همان پیغمبر ارباب نظمم کز غرور

پشت پا می زد به چرخ سفله استغنای من

تا چرا یارب حواریین اعدا گشته اند

چیره بر نفس سلیم عیسوی آسای من

تیره تر گشته است بزمم وین عجب کز سوز دل

روز و شب چون شمع می سوزد ز سر تا پای من

لؤلؤ لالاست نظمم آوخا کز کین چرخ

کم بهاتر از خزف شد لؤلؤ لالای من

بهر جامی منت از ساقی چرا باید کشید

چشم من جام است و اشک لعلگون صهبای من

طالع شورم به صد تلخی ترش کردست روی

تا مگر از جان شیرین بشکند صفرای من

این مثل نشنیده ای خود کرده را تدبیر نیست

تا چها بر من رسد زین کرده ی بیجای من

آبرویم ریخت دل از بس به هر سویم کشید

ای دریغا برد دزد خانگی کالای من

دهر بر من دوزخ است از کلفت حرمان شاه

وای اگر برمن بدینسان بگذرد عقبای من

شاه شیراوژن حسن شه آنکه گوید نُه سپهر

خفته در ظل ظلیل رایت اعلای من

آنکه فرماید منم آنکو فرستد زیر خاک

آفرین بر آفرین چنگیز بر یاسای من

من همان هوشنگ تهمورس نژادم کامدست

غرقه در خون اهرمن از خنجر بُرّای من

روید از دشت وغا و لاله ی احمر هنوز

از شقایق رنگ خون بد کنش اعدای من

خاک کافر دز بود تا گاو و ماهی سرخ رنگ

تا ابد از نشر خون خصم بی پروای من

صورت مستقبل و ماضی نگارد بر سرین

یک ره ار جولان زند خنگ جهان پیمای من

تا چه اعجازست این یارب که با هنجار خصم

شکل جوزا کرد از تیغ هلال آسای من

هر که بیند حشر را داند که جز بازیچه نیست

شورش بازار او با شورش هیجای من

آسمان گفتا برآمد زهره ام از بیم شاه

نیست بی تقدیم علت گونه ی خضرای من

بَدر گفتا خویش را با رای شه کردم قرین

هر مهی ناقص به کیفر زان شود اجزای من

تیر گفتا خویش را خواندم دبیر شهریار

محترق زانرو به پاداشش شود اعضای من

زهره گفتا مطرب خسرو ستودم خویش را

زان سبب رجعت مقرر شد به باد افرای من

مهر گفتا خویش را خواندم همال رای شاه

منکسف گه زان شود چهر جهان آرای من

ترک گردون گفت خواندم خویش را دژخیم شاه

وز نحوست شهره زان شد کوکب رخشای من

مشتری گفتا خطیب شه سرودم خویش را

زان ندارد هیچ دانا گوش بر انشای من

گفت کیوان خویش را خواندم بر از دربان شاه

نحس اکبر گشت زانرو وصف جانفرسای من

هر یکی ز آلات رزم و بزم شه گفتند دوش

طرفه نظمی نغزتر زین گفته ی غرای من

تیغ شه گفتا نهنگی بحر موجم کآمدست

خصم دارا طعمه و دست ملک دریای من

رمح شه گفتا منم آن افعی بی جان که هست

اژدها پیچان ز ریش نیش جانفرسای من

کوس شه گفتا منم آن لعبت تندر خروش

کآسمان در گوش دارد پنبه از آوای من

خنجر شه گفت من مستسقیم زان روی هست

خون خصم شه علاج درد استسقای من

تیرشه گفتا عقابی تیز پرّم کآمدست

آشیان مرگ منقار شرنگ آلای من

گر ز شه گفتا من آن کوه دماوندم که هست

در بر البرز برز پادشه مأوای من

خود شه گفت ابلق من پرّ نسر طایرست

کآشیان فرموده اندر فرق فرقدسای من

درع خسرو گفت من شستم تن دارا نهنگ

حلقه اندر حلقه زان شد سیمگون سیمای من

خنگ خسرو گفت آن شبدیز صرصر جنبشم

کز پی جولان سزد هفت آسمان صحرای من

رایت شه گفت من آن آیت فتحم که هست

طره رخسار نصرت پرچم یلدای من

بزم شه گفتا منم فردوس و ساغر سلسبیل

ساقیان غلمان و حوری طلعتان حورای من

دست شه گفتا منم آن ابر نیسانی که هست

بحر را مخزن تهی از همت والای من

جام دارا گفت مانا کوثرم زانرو که هست

بزم عشرت خیز خسرو جنت المأوای من

رای شه گفتا منم موسی و خصمم سامری

تا چه گوید سحر او با معجز بیضای من

کلک شه گفتا منم اسکندر صاحبقران

نقش من ظلمات و آب زندگی معنای من

خسروا گر چند روزی گشتم از درگاه دور

در ازای این جسارت کرده چرخ ایذای من

گر به نادانی ز من دانی گناهی سر زدست

این جهانسوز تو و این فرق فرقدسای من

همرهی با ناظر منظور بد منظور از انک

او به هر کاری نظر دارد به استرضای من

ور گناهی در حقیقت نیست تشریفم فرست

تا ز تشکیک بلا ایمن شود بالای من

دیرمانی داورا چندانکه گوید روزگار

بر سر آمد مدت دوران تن فرسای من

 

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤