ز آستان خواجه ی اعظم چراغ انجمن - ادبستان شعر پارسی % %

ز آستان خواجه ی اعظم چراغ انجمن

قاآنی شیرازی – قصیده شماره 253

در تهنیت خبر بهبودی محمدشاه غازی به فارس و شادمانی حسین خان نظام الدوله فرماید

ز آستان خواجه ی اعظم چراغ انجمن

پیکی آمد تیزگام و نیکنام و خوش سخن

نامه ای از خواجه بر کف داشت کز عنوان او

بد هویدا آیت الطاف حق ذوالمنن

زانکه اندر نامه بود این مژده کز تأیید حق

یافت بهبودی ز تب طبع شهنشاه زمن

گر چه شه شیر است و شیر شرزه تب دارد از آنک

مر شجاعت را حرارت لازم آمد در بدن

یا نه خسرو آفتاب است و تب اندر آفتاب

لازم تابیست کاو با جرمش آمد مقترن

یا نه دارا شمع و هستی انجمن آفاق شب

شمع را سوزد به شب تا بر فروزد انجمن

شاه نارست از برای خصم و نور از بهر دوست

گرمی اندر نار و تف در نور باید مختزن

راستی پرسی خلایق از حقایق غافلند

هست سری اندر این معنی که گویم بر علن

قرب و بعد فهم ما ما را بر آن دارد که گاه

شاه را سالم همی بینیم و گاهی ممتحن

ورنه شه جان است و جان دارد حیات جاودان

نقص جان نبود اگر گاهی نفور آید ز تن

زین فزون خواهی دلیلی چند گویم معنوی

تا تو را بیرون برد لختی ازین تخییل و ظن

شاه ماه است و به نفس خود به یک جا است ماه

قرب و بعد ماست کش گه تیغ بیند گه مجن

شاه خورشید و تو نابینا گرش بینی کدر

این کدورت از تو دارد نی ز نفس خویشتن

خود تو لرزی در زمستان زانکه دوری ز آفتاب

ورنه او دایم به یک حالت بود پرتو فکن

ور به تابستان ز گرما تب کنی این هم ز توست

کت شعاع مهر از نزدیکی آید تیغ زن

شاه سر تا پا بهشت است و چو دوریم از بهشت

آنچنان دانیم کاندر وی بود رنج و محن

ورنه گر چون خواجه ما را چشم معنی بین بدی

جنتی آسوده می دیدیم بی کرب و حزن

شه سپهر است و کدورت ره نیابد بر سپهر

گر چه دامانش کدر بینی گه از گرد دمن

لیک با این جمله ما را لازم است ایدون نشاط

چون به قدر فهم ما باید تکالیف و سنن

شکر بهبود ملک را ای نگار می گسار

شیشه ی می تیشه ساز و ریشه ی انده بکن

ساقیا جامی بیار و شاهدا کامی بده

خادما عودی بسوز و مطربا رودی بزن

زاهدا امروز منع باده خواران گو مکن

بزم شیادی میارا تار زراقی متن

مفتیا امروز فتوی ده که می نوشند خلق

زانکه نبود درد تن را چاره ای جز دُرد دن

باده اکنون لازم است از ساقیان سیم ساق

بوسه اکنون جایز است از گلرخان سیمتن

خانه را باید ز چهر شاهدان کردن بهشت

حجره را باید ز موی گلرخان کردن چمن

گه ز زلف این به دامن برد می باید عبیر

گه ز روی آن به خرمن چید می باید سمن

خاصه قاآنی که او را با نگاری سرخوش است

دلفریب و دلنشین و دلنواز و دل شکن

غیر او کز چاک پیراهن نماید روی خوب

مشرق خورشید نشنیدم ز چاک پیرهن

چاه نخشب ماه نخشب هر دو دارد کش بود

ماه نخشب بر عذار و چاه نخشب در ذقن

نرخ بوس او مگر از نقد جان بالاتر است

کاو بهای بوسه خواهد مدح سلطان زمن

خسرو دوران محمد شه شهنشاهی که هست

روی و رای او جمیل و خلق و خلق او حسن

کلک لاغر در بنانش ماهی بحر محیط

شکل جوهر بر سنانش گوهر بحر عدن

مهر لامع نزد رایش کوکبی در احتراق

نسر واقع با سنانش طایری بر بابزن

جوهرش در تیغ و تیغ اندر نیام گوهرین

آن پرن اندر هلال است این هلال اندر پرن

تیر در شستش عقابی مانده چون ماهی به شست

تیغ در دستش نهنگی کرده در دریا وطن

عرصه ی هستی به نزد داستان جاه او

چون به جنب کاخ نوشروان وثاق پیرزن

خسروا تا مژده ی بهبودیت آمد به فارس

جان به تن می رقصد از شادی و تن در پیرهن

خاصه کز فیروزی این مژده صاحب اختیار

شد چنان شادان که جانش می نگنجد در بدن

کرد عیشی آنچنان کز خارخار عیش او

زهره ی چنگی به گردون زد نوای خارکن

بوم و بر آمد به وجد و کوه و در آمد به رقص

رند و عارف پای کوبان شیخ و عامی دست زن

ماهی از دریا نیایش گفت و ماه از آسمان

وحش در هامون ستایش کرد و طیر اندر وکن

در زمستان نوبهار آمد تو گفتی کز نشاط

گل دمید از بوستان و لاله سرزد از دمن

پای کوبان شد ز عشرت خوشهای ضیمران

دست افشان شد ز شادی برگهای نسترن

وز نشاط این بشارت مردگان را زیر خاک

باغ جنت شد قبور و زلف حورا شد کفن

وز فتوح این خبر در زلف خوبان هم نماند

چنبر و پیچ و شکنج و عقده و چین و شکن

وز نسیم این اثر در دکه ی سلاخ شهر

گشت خون گوسفندان غیرت مشک ختن

زین بشارت در میان عید اضحی و غدیر

عید دیگر شد عیان از امر میر مؤتمن

عید قربان و غدیری را که بود از هم جدا

هم ملفق هم مثنی کرد در یک انجمن

عید قربان شد بدین معنی مثنی کز خلوص

هر تنی قربان خسرو کرد جان خویشتن

هم دو شد عید غدیر از آن سبب کز هر کنار

دست بوس عید را الحمد خوان شد مرد و زن

هر تنی شکرانه را جان کرد قربانی که باز

شد بر اورنگ خلافت جانشین بوالحسن

وز چراغان در شب تاریک سرزد آفتاب

چون گل سوری که روز ابر تابد بر چمن

شادمان شد جان خلق و بوستان شد ملک فارس

نوجوان شد چرخ پیر و تازه شد دیر کهن

تا سمر باشد به عالم داستان تخت جم

تا مثل باشد یه گیتی فر و برز تهمتن

تا قیامت خصم خسرو یار لیکن با ملال

تا به محشر یار سلطان خصم اما با محن

در ضمیرش باد هر نقشی به جز نقش ملال

در دیارش باد هر چیزی به جز شور و فتن

 

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤