
قاآنی شیرازی – قصیده شماره 132
در ستایش امیرکبیر میرزا تقی خان رحمه آلله فرماید
یازده ماه کند روزه به هر سال سفر
پس ز راه آید و سی روز کند قصد حضر
زانگرامیست که دیر آید و بس زود رود
خرم آنکوکند اینگونه به هر سال سفر
غایب آنگاه گرامی است که آید از راه
میوه آن وقت عزیزست که باشد نوبر
روز نوروز و شب قدر چو هر سال یکیست
خلق را چون دل و جان سخت عزیزست به بر
روزه چون عید اگر سالی یک روز بدی
حرمتش بودی صد بار ز عید افزونتر
روزه یکچند عزیزست بر خلق آری
شخص یکچند عزیزست چو آید ز سفر
خور چو تابستان زود آید و بس دیر رود
از ملاقاتش دارند همه خلق حذر
در زمستان همه زان منتظر خورشیدند
که بسی دیر طلوع است و بسی زودگذر
از عزیزیست مه یک شبه انگشت نمای
زانکه روزی دو نهانگردد هر مه ز نظر
روزه امسال چو در موسم تابستان بود
خانه ی طاقت ما گشت ازو زیر و زبر
کمشبی بود که بر چشمه ی خورشید ز خشم
خلق دشنام نگویند ز تشویش سحر
بُد هوا گرم بدانسانکه چو گرمازدگان
باد هر دم سر و تن شستی در آب شمر
گرم میجست بدانسان نفس خلق ز حلق
که به نیروی دم ازکوره ی حداد شرر
سایه اول قدم از شخص بریدی پیوند
بس که بگداختیش زآتش گرما پیکر
نور خورشید چو بر روی زمین می افتاد
برنمیخاست ز گرما که رود جای دگر
ربع مسکون سر آن داشت که دریا گردد
خاکش از تف هوا آب شود سرتاسر
سایه از گرما زآنسان به زمین میغلتید
که سیه ماری سر کوفته بر راهگذر
گلرخان دیدم امسال درین ماه صیام
رنگشانگشته ز بیآبی چون نیلوفر
شکرین لبشان بگداخته از بیآبی
گرچه رسم است که بگدازد در آب شکر
رویشان زرد چو نی گشته و شیرین لبشان
همچو یک تنگ شکر گشته در آن نی مضمر
چون مه چارده رخشان ز صباحت فربه
لیک تنشان ز نقاهت چو مه نو لاغر
لیک با این همه آوخکه مه روزه گذشت
کاش صد سال بمانیم و ببینیمش اثر
روزه خضریست مبارک پی و فرخنده لقا
که بشارت دهد از رحمت یزدان به بشر
سیر چشمان را گر گرسنه میداشت چه غم
یکجهان گرسنه زو سیر شدی شام و سحر
ز اغنیا آنچه گرفتی به فقیران دادی
گویی از عدل خداوند در او بود اثر
شهریاریست تو گویی که به هر شهر و دیار
برکشد رخت و نهد تخت به صد شوکت و فر
سی سوار ختنی واقفش اندر ایمن
سی غلام حبشی ساکنش اندر ایسر
آن سواران همه را جامه ی احرام به دوش
وین غلامان همه را چادر رهبان در بر
از بر بارخدا آمده از عرش به فرش
وز مه نو زده یرلیغ الهی بر سر
پیش رویش ز مه یک شبه سیمین عَلَمی
که نبشتست بر او حکم حق آیات ظفر
زاهدان را دهد از پیش به هنگام پیام
واعظان را کند از خویش به تأکید خبر
که بکوبید هلا نوبت من در محراب
که بخوانید هلا خطبه ی من بر منبر
روز باشید چو خور تا که ننوشید طعام
شب بشویید چو مه روی و بدارید سهر
چند ترسم هله آن به که سخن گویم راست
راستی هست درختی که نجات آرد بر
روزه نگذاشت اثر از کس و گر میر نبود
روزه خور نیز بنگذاشتی از روزه اثر
شوکت روزه بیفزود خداوند جهان
کش بیفزاید هر روز خدا شوکت و فر
صدر دین خواجه ی آفاق مهین میر نظام
پنجه ی شیر قضا جوهر شمشیر قدر
خرد یازدهم چرخ دهم خلد نهم
دوم عقل نخستین سیم شمس و قمر
آنکه اطوار ورا نیست چو ادوار حساب
وانکه اخلاق ورا نیست چو ارزاق شمر
زنده از عدلش اسلام چو از روح بدن
روشن از رایش ایام چو از نور بصر
شنود جودش گفتار امانی ز قلوب
نگرد حزمش رخسار معانی بصور
ای جهاندار امیری که ز بیم تو شود
آهویگم شده را راهنما ضیغم نر
گر تواش نظم نبخشی به چهکار آید ملک
قیمت رشته چه باشد چو ندارد گوهر
جود را بیکف راد تو محال است وجود
مر عرض را نبود هیچ بقا بیجوهر
ملت از سعیتو شد زنده چو سام از موسی
دولت از نظم تو شد تازه چو گلبن ز مطر
ملکایران به تو نازان چو سپهر از خورشید
چرخ ایمان به تو گردان چو فلک از محور
مکنت خصم تو گردد سبب نکبت او
مور در مهلکت افتد چو برون آرد پر
اگر این بخت که داری تو سکندر میداشت
اندران وقت که میکرد به ظلمات گذر
چون سکندر که دویدی ز پی چشمه ی خضر
چشمه ی خضر دویدی ز پی اسکندر
سرفرازان جهان گر همه همدست شوند
قدر یک ناخن پای تو ندارند هنر
کار یک بینا ناید ز دو صد گیهان کور
شغل یک شنوا ناید ز دو صد گیتی کر
فعل یک فحل نیاید ز هزاران عنین
کار یک خود نیاید ز هزاران معجر
با یکی شعله ی افروخته پهلو نزند
گر همه روی زمین پر شود از خاکستر
نیروی مملکت از توست نه از گنج و سپاه
فره ی ملک ز شاه است نه از تاج و کمر
خاصه ی توست به یک خامه گرفتن به گیتی
خاص موسی است ز یک چوب نمودن اژدر
هنر توست کز او قدر و شرف دارد ملک
دم عیسی است کزو روح پذیرد عاذر
حرمت ملت اسلام چنان افزودی
که به تعظیم برد نام مسلمان کافر
چون تویی باید تا نظم پذیرد گیتی
حیدری باید تا فتح نماید خیبر
مرزبانی چو تو باید بر سلطان عجم
تا شود هفت خط و چار حدش فرمانبر
قهرمانی چو علی باید در جیش رسول
تا به یک زخم به دو پاره نماید عنتر
بدسگال تو به حیلت نشود ملک روا
هیزم خشک به افسون ندهد میوه ی تر
این هنرها که بود بخت جهانگیر تو را
عشوه ی زال جهانش نکند محو اثر
جلوه ی حسن عروسان ختنکم نشود
از دلالی که کند پیرزنی در چادر
حاسدت را نکند جامه ی دیبا زیبا
زشت را زشتی زایل نشود از زیور
داورا راد امیرا ز خلوص تو مرا
جای آن استکه جان رقصکند در پیکر
چون کنم مدح تو کوشم که سخن رانم بکر
تا مرا طعنه ی حاسد نکند خون به جگر
چون منی بهر مدیح تو ز مادر بنزاد
هم مگر باز مرا زاید از نو مادر
ز انکه رسم است که مادر چو دهد دخت به شوی
خوار گردد اگرش بکر نباشد دختر
بفسرد طبع من ار چون تو نبیند ممدوح
خون خورد باکره گر فحل نیابد شوهر
آب دارد سخنم گو نپسندد جاهل
سگ گزیده چه کند گر نکند زاب حذر
تا ازین کوره ی فیروزه که نامش فلک است
مهر هر روز برآید چو یکی بوته ی زر
هر که را بوته ی دل از زر مهر تو تهیست
باد چون کورهاش از کین تو دل پر آذر



