
رهی معیری – غزلیات
شماره 9
زندان یوسف
چشم خونین شد نصیب از عشق گلرویان مرا
قطره ی اشکی است چون شبنم، از این بستان مرا
آستین بر صحبت گل می فشاندم چون نسیم
گر ز کف بگذاشتی خار وفا، دامان مرا
نوبهارم یاد از عهد جوانی میدهد
گریه آرد خنده ی گل های این بستان مرا
عشرتی دارم به یاد روی آن گُل در قفس
عشق افکنده است با یوسف به یک زندان مرا
کارها وارون شود چون بخت برگردد ز کس
چشم گریان شد نصیب از آن گل خندان مرا
در بر دریا شود هموار، هر پست و بلند
مشکلات زندگی از عشق شد آسان مرا
زان کلامم آتشین آمد که دور از او رهی
روز و شب چون شمع باشد آتشی در جان مرا