زهی می کاندر آن دستست هیهات - ادبستان شعر پارسی % %

زهی می کاندر آن دستست هیهات

مولانا-غزل شماره 353

 

زهی می کاندر آن دستست هیهات

که عقل کل بدو مستست هیهات

بر آن بالا برد دل را که آنجا

سر نیزه زحل پستست هیهات

هر آن کو گشت بی‌خویش اندر این بزم

ز خویش و اقربا رستست هیهات

چو عنقا برپرد بر ذروه ی قاف

که پیشش که کمربستست هیهات

عجایب بین که شیشه ناشکسته

هزاران دست و پا خستست هیهات

مرا گویی که صبر آهسته‌تر ران

چه جای صبر و آهسته‌ست هیهات

بده آن پیر را جامی و بنشان

که این جا پیر بایستست هیهات

خصوصا جان پیری‌ها که عقلست

که خوش مغزست و شایسته‌ست هیهات

از آن باغ و ریاض بی‌نهایت

همه عالم چو گلدسته‌ست هیهات

چو گلدسته‌ست پوسیده شود زود

به دشتی رو کز او رسته‌ست هیهات

میی درکش به نام دلربایی

که بس زیبا و برجسته‌ست هیهات

ز بس خون‌ها که او دارد به گردن

خرد را طوق بسکستست هیهات

شکن‌هایی که دارد طره ی او

بهای مشک بشکستست هیهات

خمش کردم خموشانه به من ده

که دل را گفت پیوستست هیهات

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤