زهی به ساعد سیمین شکوفۀ ید بیضا - ادبستان شعر پارسی % %

زهی به ساعد سیمین شکوفۀ ید بیضا

صائب تبریزی- غزل شماره 837

زهی به ساعد سیمین شکوفۀ ید بیضا

نظر به نورِ جمال تو مهر دیدۀ حربا

به جستجوی تو چندان عنان گسسته دویدم

که گشت صفحۀ مسطر کشیده، دامن صحرا

مکن نصیحت اهل لباس، بخیه به لب زن

عبث گلاب میفشان به روی صورت دیبا

عذار ماه کلف دار شد ز پرتو منّت

در آفتاب بسوز و مرو به سایۀ طوبی

بمال بر لب خونخوار حرص، خاک قناعت

وگرنه تشنگی افزاست آب شور تمنّا

در آن سرست بزرگی که نیست فکر بزرگی

در آن دل است تماشا که نیست راه تماشا

دلم چو خانۀ زنبور گشته است ز کاوش

سرم چو کلک مصوّر شده است از رگ سودا

چه حاجت است به شمع و چراغ کعبه روان را؟

که همچو ریگ روان ریخته است آبلۀ پا

در آن ریاض که باد بهارِ عدل بجنبد

چو گل شکفته شود هر کسی که غنچه شد اینجا

ز ترکتاز حوادث مکن ملاحظه صائب

چه کرد سیل به پیشانی گشادۀ صحرا؟

 

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤