
صائب تبریزی- غزل شماره 79
چند بتْوان خاک زد در چشم، عقل و هوش را؟
یا رب انصافی بده آن خطّ بازیگوش را
کار من با سرو بالایی است کز بس سرکشی
می شمارد حلقۀ بیرون در، آغوش را
از جهان بیخودی پای تزلزل کوته است
نیست پروای قیامت عاشق مدهوش را
زیر گردون سبک جولان چه عاجز مانده ای؟
می توان برداشتن از جوشی این سرپوش را
روزگاری شد ز جوش گفتگو افتاده ام
کیست صائب تا به حرف آرد من خاموش را؟



