
صائب تبریزی- غزل شماره 757
ای جبهۀ تو آینۀ سرنوشت ما
روشن چو آفتاب به تو خوب و زشت ما
در پلّۀ نشیب به قارون برابرست
میزان ز بس گرانی اعمال زشت ما
ما را به شکوه تنگی عالم نیاورد
خُلق گشاده است فضای بهشت ما
از آب خضر دانۀ ما سبز گشته است
دست آزمای برق فنا نیست کشت ما
با آب شورِ کعبه نگردیم هم نمک
تا یک دم آب تلخ بوَد در کنشت ما
چون آفتاب اگر سر ما بگذرد ز چرخ
افتادگی برون نرود از سرشت ما
ای ابر رحمت این همه استادگی چرا؟
وقت است برق ریشه دواند به کشت ما
نور و صفا در آب و گل ما سرشته اند
بر روی آفتاب کشد تیغ، خشت ما
صائب کشید شعله ز دل داغ تازه ای
گل کرد شمع لاله ز دامان کشت ما



