
صائب تبریزی- غزل شماره 346
زبان برگ بود از ذکر خامش بوستانها را
نسیم نوبهاران کرد گویا این زبانها را
ز عقل کوته اندیش است سرگردانی مردم
بیابان مرگ می سازد دلیل این کاروانها را
اگر آزاده ای، آسوده باش از سردی دوران
که دارد یاد هر سروی درین گلشن خزانها را
سر سوداییان از گردش جام است مستغنی
که آب از شوق باشد آسیای آسمانها را
به بی نام و نشانی می توان شد ایمن از آفت
که زود از پا درآرد گردن افرازی نشانها را
به استمرار، نعمت در نظرها خوار می گردد
ز گلگشت چمن لذّت نباشد باغبانها را
علایق دامن آزادگان صائب نمی گیرد
ز جولان نیست مانع خار و خس آتش عنانها را



