
صائب تبریزی- غزل شماره 3397
در حریمی که گل روی ایاغ افروزد
خار در دیدۀ آن کس که چراغ افروزد
لالۀ تربتش آتش به ته پا دارد
در دل هر که طلب شمع سراغ افروزد
می شود فاخته ای جامۀ مینایی سرو
گر چنین نالۀ گرمم رخ باغ افروزد
روزگاری است که در ساغر خورشید، شراب
آنقدر نیست که یک ذره دماغ افروزد
آن که ترساندم از داغ، به آن می ماند
که کسی کوری پروانه چراغ افروزد
هر که در مذهب ما غیرت مشرب دارد
شب آدینه به میخانه چراغ افروزد
انفعالی که ز داغ دل من لاله کشید
شرم بادش که دگر چهرۀ باغ افروزد