
صائب تبریزی- غزل شماره 3159
ز گرمی خون من جوهر به تیغ او بسوزاند
فروغ لالۀ من آب را در جو بسوزاند
دل آن طالع کجا دارد کز آن رخسار گل چیند؟
مگر دلهای شب داغی به یاد او بسوزاند
میسر نیست از دنیا گذشتن هر سبکرو را
که این صحرا نفس در سینۀ آهو بسوزاند
به تیغ خویش رحمی کن نداری رحم اگر بر من
که جوهر را ز گرمی خون من چون مو بسوزاند
به داغ ناامیدی خرمن خورشید می سوزد
کجا مشت خس و خار مرا آن رو بسوزاند؟
نگردد آب از سنگین دلی در حلقۀ چشمش
دو عالم را اگر برق نگاه او بسوزاند
پس از مردن به خاک من گل افشاندن به آن ماند
که با صندل عزیز خویش را هندو بسوزاند
ز دود عنبرینش بوی ریحان بهشت آید
سپندی را که صائب آتش آن رو بسوزاند