
صائب تبریزی- غزل شماره 2183
گر دل نکشد دست ز زلف تو عجب نیست
گنجینۀ این راز بغیر از دل شب نیست
آرامش سیماب بر آیینه محال است
گر چرخ ترا روی دهد جای طرب نیست
خاری که نسازی ترش از دیدن آن، روی
در چاشنی فیض کم از هیچ رطب نیست
شمعی که به منّت دل بیمار نسوزد
در عالم ایجاد بجز گرمی تب نیست
در خاطر عاشق نبود راه تردّد
در دیدۀ حیرت زده وسواس طلب نیست
با دامن خلق است ترا دست بدآموز
ورنه چه مرادست که در دامن شب نیست؟
هر چند که زندان فرنگ است جگرخوار
امّا به جگرخواری زندان ادب نیست
خون جگرست آنچه به ابرام ستانی
رزق تو همان است که موقوف طلب نیست
در کار بود سلسله، زندانی تن را
از خویش برون آمده در بند نسب نیست
مردم ز تکلّف همه در قیدِ فرنگند
هر جا که تکلّف نبود هیچ تعب نیست
صائب اگر از گوشه پرستان جهانی
چون خال، ترا جا به ازان گوشۀ لب نیست