
صائب تبریزی- غزل شماره 3139
زمین و آسمان از نالۀ من در خروش آمد
نشست از جوش دریا، سینۀ من تا به جوش آمد
نشاط دایمی خواهی، به دُرد از صاف قانع شو
که در دورست دایم جام هر کس دُرد نوش آمد
تو محو رنگ و بویی، ورنه از هر جنبش خاری
صریر خامۀ تقدیر، عارف را به گوش آمد
ز دست رد مردم آن که می نالد نمی داند
که از دست نوازش کوه غم ما را به دوش آمد
خرابات مغان پرجوش بود از شور من صائب
جهان افسرده شد دیوانۀ ما تا به هوش آمد



