
صائب تبریزی- غزل شماره 2843
ز خط هشیار کی آن نرگس مخمور می گردد؟
نمک بیهوشدارو زین میِ پر زور می گردد
ز داغ عشق سر تا پای من چشمِ بصیرت شد
که از خورشید تابان عالمی پر نور می گردد
ز بی برگی به حسن عاقبت امیدها دارم
که دار آخر برومند از سر منصور می گردد
پر کاهی مروت نیست خرمن دستگاهان را
وگرنه دانه ای قفل دهان مور می گردد
ز عشق لاله رویان داغ جانسوزی است عاشق را
که سردیهای دوران مرهم کافور می گردد
اگر آهو حصاری در بیابان کرد مجنون را
غزال از دورباش وحشت من دور می گردد
چرا از قامت خم می شود کم قوت پیران؟
اگر از حلقه گردیدن کمان پر زور می گردد
ندارد اینقدر استادگی تعمیر احوالم
به گرد دامنی ویرانه ام معمور می گردد
چنان از پرتو منت گریزان است طبع من
که از مهتاب زخمم چون نمک ناسور می گردد
همان جویای آوازه است خاک مسند آرایان
سر فغفور آخر کاسۀ فغفور می گردد
به خود محتاج خواهد پست فطرت دردمندان را
طبیب از صحت بیمار خود رنجور می گردد
عنان اختیار از دست بیرون می برد خست
عصاکش بر در دلها به پای کور می گردد
همان از خارخار حرص در زندان بود صائب
اگر دست سلیمان پایتخت مور می گردد



