
صائب تبریزی- غزل شماره 2829
چنین از خون اگر دامان آن گل لاله گون گردد
ز دامنگیری او آستینها جوی خون گردد
ز هم پاشید دلها تا بریدی زلف مشکین را
پریشان می شود لشکر علم چون سرنگون گردد
به عمر نوح نتوان از گرستن داد بیرونش
دلی کز کاوش مژگان او دریای خون گردد
نفس در سینه خاکستر شود صحرانوردان را
غبار خاطرم گر دامن دشت جنون گردد
گل خورشید دارد غنچۀ نیلوفرش در بر
چو گردون هر تنی کز سنگ طفلان نیلگون گردد
ز نقش خوبرویان می رود کوه گران از جا
مگر تمکین شیرین بند پای بیستون گردد
مکن صائب پریشان همت خود را به هر کاری
که صاحب فن نگردد هر که خواهد ذوفنون گردد



