
صائب تبریزی- غزل شماره 2617
جان مشتاقان غبار جسم را صرصر بوَد
زودتر آخر شود شمعی که روشنتر بود
مردم کوته نظر در انتظار محشرند
دیدۀ روشندلان آیینۀ محشر بود
باد هستی را ز سر بیرون کن از طوفان مترس
بادبان چون جمع سازد خویش را لنگر بود
پردۀ امّید باشد ناامیدیهای ما
خیمۀ تبخالۀ ما بر لب کوثر بود
در زمان ما که بیمهری قیامت می کند
دامن مادر به طفلان دامن محشر بود
بیشتر شکّرلبان عهد دشمن پرورند
ورنه از خط نسبت طوطی چرا کمتر بود؟
نیست صائب راه بر افلاک جان تیره را
قسمت خاک است هر دُردی که در ساغر بود



