شمعِ ما را عاقبت اشک دمادم می خورد - ادبستان شعر پارسی % %

شمعِ ما را عاقبت اشک دمادم می خورد

صائب تبریزی- غزل شماره 2396

 

شمعِ ما را عاقبت اشک دمادم می خورد

حاصل این بوستان را چشم شبنم می خورد

می خورم خون از سفال و لب به دندان می گزم

وای بر آن کس که می از ساغر جم می خورد

بادۀ لعلی نهان در سنگ اگر گردد رواست

در چنین عهدی که آدم خون آدم می خورد

شعلۀ خاشاک را پا در رکاب رحلت است

گرمی هنگامۀ خط زود بر هم می خورد

لطف حق در سنگ روزی می رساند بی دریغ

بهر روزی آدمی چندین چرا غم می خورد؟

فیض اهل جود یکسان است در موت و حیات

کاروان روزی همان از خاک حاتم می خورد

پشت بر گل کرد شبنم، دید تا خورشید را

صحبت زود آشنایان زود بر هم می خورد

غوطه در خون شفق زد ماه نو تا رزق یافت

کیست کز گردون لب نانی مسلّم می خورد؟

موج بی پروا ز تعمیر حباب آسوده است

کی غم دلهای ما آن زلف پر خم می خورد؟

گر نگیرد پنجه اش را سیرچشمیهای حسن

تیغ او خون دو عالم را به یک دم می خورد

 

 

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤