
صائب تبریزی- غزل شماره 2302
تا بر لب تو افتاد چشم ستارۀ صبح
شد آب از خجالت قند دوبارۀ صبح
از سرمۀ دل شب روشن شود چراغش
هر کس ز خواب خیزد پیش از ستارۀ صبح
تا آتشین نکرده است از آفتاب پستان
آبی به روی خود زن ای شیرخوارۀ صبح
نقد حیات خود را صرف پری رخان کن
کز وصل آفتاب است عمر دوبارۀ صبح
در سینه های صاف است دلهای زنده را جای
خورشید شیرمست است در گاهوارۀ صبح
در بحر و برّ عالم شبها دلیل گردد
چشمی که شد چو انجم محو نظارۀ صبح
پیران صاف طینت رای صواب دارند
صائب مگرد غافل از استشارۀ صبح



