
صائب تبریزی- غزل شماره 2179
هر خال ترا زیر نگین ملک جمی هست
در هر شکن زلف تو بیت الصّنمی هست
در هرچه کند صرف بجز آه، حرام است
چون صبح، ز آفاق کسی را که دمی هست
در دایرۀ قسمت بیشی طلبان است
در مهرۀ افلاک اگر نقش کمی هست
گنج است، اگر هست به ویرانه خراجی
تیغ است، اگر بر سر مجنون قلمی هست
چون لاله درین دامن صحراست فروزان
از گرمروانی که نشان قدمی هست
زان است که بر خویش نمودی تو ستمها
از لشکر بیگانه ترا گر ستمی هست
آن را که ز حرفش نتوان سربدر آورد
در پردۀ دل، زلف پریشان رقمی هست
از گرد خودی چهرۀ جان پاک بشویید
تا در جگر شیشه و پیمانه نمی هست
زندان عدم، رخنۀ امّید ندارد
در عالم ایجاد، امید عدمی هست
چون سرو درین باغچه دست طلب ما
شد خشک و ندانست که صاحب کرمی هست
صائب دل جمعی است که خرسند به فقرند
گر زان که در آفاق دل محتشمی هست



