
صائب تبریزی- غزل شماره 1222
وقت آن کس خوش که با مینای می خرّم نشست
تا میسّر بود در بزم جهان بی غم نشست
مصحف رویش ز خط تا هم لباس کعبه شد
بر فلک از هاله مه در حلقۀ ماتم نشست
شمع ماتم بود امشب شیشۀ می بی رخت
بر رخ ساغر چهار انگشت گرد غم نشست!!
نان جو خور، در بهشت سیر چشمی سیر کن
گرد عصیان بهر گندم بر رخ آدم نشست
شیشۀ می تکیه بر زانوی ساقی کرده است؟
یا مسیح خوش نفس بر دامن مریم نشست
می شود از شعلۀ حسن بتان یاقوت آب
حیرتی دارم که چون بر روی گل شبنم نشست؟
تا کدامین تشنه بر ریگ روان مالید لب
خوش غبار کلفتی بر چهرۀ زمزم نشست
برنمی خیزد به سعی آستین صائب ز جای
در چه ساعت بر رخ زردم غبار غم نشست؟



