
صائب تبریزی- غزل شماره 1100
کوه را پای ادب در دامن تمکین ازوست
پلّۀ ناز بتان سنگدل سنگین ازوست
گر چه شکّر خنده اش در پردۀ شرم و حیاست
در دل دریای تلخ آب گهر شیرین ازوست
با دل مجروح ما حاشا که کوتاهی کند
آن که خون در ناف آهوی ختا مشکین ازوست
تا چه خواهد کرد یارب با دل بیتاب ما
برق جولانی که کوه طور بی تمکین ازوست
نیست غافل آفتاب از حال دورافتادگان
ذرّه را شمع تجلّی بر سر بالین ازوست
دامن پاکی که خونم را نمی گیرد به خود
دستها چون پنجۀ مرجان به خون رنگین ازوست
در حریمش دولت بیدار، خواب آلوده ای است
آن که خواب غفلت ما این چنین سنگین ازوست
آن که می دارد زبان گندمین از ما دریغ
تخم انجم، خرمن مه، خوشۀ پروین ازوست
آتشین رویی که شمع محفل ما گشته است
خار مژگان مهر عالمتاب را زرّین ازوست
نیست صائب غیر کوه غم، که بادا پایدار
آن که گاهی این دل بیتاب را تسکین ازوست



