
… برادری که ز مهر وطن غزل خواندی
گمان مبر دل من از غم وطن خالی است
به ظاهر این غزلت بود هم چو باغ بهار
ولی برای چه از بلبل چمن خالی است؟
ز جنگ گفتی و نامی نبردی از شهدا
ز چیست باغ تو از سرو و سمن خالی است؟
خوش آن غزل که دل عاشقان کند بندی
وگرنه زلف درازی است کز شکن خالی است
خلاف گفته ی رهبر اگر غزل باشد
چو گلشنی است که از عطر نسترن خالی است
بیا به باغ سخن بین هزاردستان اند
که باغ ما همه از زاغ و از زغن خالی است
اگر چه شاعر بسیار شد فدایی دین
که جایشان چو ” نصیری” در نجمن خالی است
پر است جبهه ی اسلام از فداکاران
چه غم اگر ز تو خالی است یا ز من خالی است
اگر من و تو نداریم همت “فرهاد”
مگو که کوه محبت ز کوهکن خالی است
جواب آن غزلت گفته این غزل “بندی”
تو دانی ای که ز نام تو این سخن خالی است
واژگان کلیدی: ماشاءالله صفاری بندی سیرجانی،اشعار ماشاالله صفاری،نمونه شعر ماشاالله صفاری،شاعر ماشاالله صفاری،شعرهای ماشاالله صفاری،شعرهای ماشاالله صفاری،شعری از ماشاالله صفاری،یک شعر از ماشاالله صفاری،غزل ماشاالله صفاری،غزلیات ماشاالله صفاری،غزل های ماشاالله صفاری،غزلی از ماشاالله صفاری،شاعر متولد سیرجان،شعر شاعر سیرجانی،شاعر شهید،شعر دفاع مقدس،شعر جنگ تحمیلی،ماشاالله صفاری متخلص به بندی.






سلام بر عظمت وحقیقت شهید بندی سیرجانی
قسم بنام تو بندی که جان میگیرم .از درگه ایزدی کمی زمان میگیرم .تا نام تورا دوباره فریاد کنم .از روح الهی خودت توان میگیرم. ندای بندی