
شاطر عباس صبوحی قمی
غزل شماره 16
ای خوش آنان که قدم بر در میخانه زدند
بوسه دادند لب ساقی و پیمانه زدند
به حقارت منگر باده کشان را کاین قوم
پشت پا بر فلک از همت مردانه زدند
خون من باد حلالِ لب شیرین دهنان
که به کار دل ما ، خنده ی مستانه زدند
جانم آمد به لب امروز، مگر یاران دوش
قدح باده به یاد لب جانانه زدند
مردم از حسرت جمعی که از آن حلقه ی زلف
سر زنجیر به پای من دیوانه زدند
عاقبت یک تن از آن قوم نیامد به کنار
که به دریای غمت از پی دردانه زدند
بنده ی حضرت شاهی شدم از دولت عشق
که گدایان درش ، افسر شاهانه زدند
هیچکس در حرمش راه ندارد کاینجا
دست محرومی بر محرم و بیگانه زدند
گر که کاشانه ی دل خاص غم مهر تو نیست
پس چرا مهر تو را بر در این خانه زدند
دل گم گشته ی ما را نبود هیچ نشان
مو به مو هر چه سر زلف تو را شانه زدند
آخر از پیرهن چاک صبوحی سر زد
آتشی را که نهان بر پر پروانه زدند