
صدفی به صدف دیگر گفت:
“درد زیادی در درونم احساس می کنم . دردی سنگین که مرا عذاب می دهد . “
صدف دیگر با غرور گفت :
“ستایش خدای آسمان ها و زمین را ، که من هیچ دردی را در خود ندارم ، خوب هستم وسلامت . “
در همان لحظه خرچنگی از آنجا عبور می کرد و صحبت آنها را شنید رو کرد به صدفی که از خود راضی و خشنود بود و گفت :
“بله ،تو کاملا خوب و سلامتی ، اما دردی که همسایه ات را می آزارد ، مرواریدی بی نهایت زیباست که تو از آن بی بهره ای “!
واژگان کلیدی: داستانی کوتاه درباره ی صحبت کردن دو صدف،داستانک با موضوع دوستی و مهربانی،داستان پیرامون درک کردن و احساس دردهای همدیگر،داستانی درباره ی توجه به دوستان و رفیق ها،داستانی جالب و خواندنی درباره ی رفاقت،مناظره دو صدف.









