چون‌ گهر هر چند بر دریا تنَد غوغای من

بیدل دهلوی- غزل شماره 2475

 

چون‌ گهر هر چند بر دریا تنَد غوغای من

در نم یک چشم سر غرق‌ است سر تا پای من

ناتوانی همچو من در عالم تسلیم نیست

بیشتر از سایه می‌بوسد زمین اعضای من

مسند آتش همان تسلیم خاکستر خوشست

جز غبار خویش‌ ننشیند کسی بر جای من

اینقدر چون شمع محو انتظار کیستم؟

بر سر مژگان وطن‌ کرده‌ست دیدنهای من

منع در سعی طلب، ترغیب سالک می‌شود

‌لن‌ترانی‌ داشت درس همّت موسای من

زندگی پر بیخبر بود از اشارات فنا

قامت خم‌ گشته‌ گردید ابروی ایمای من

لفظ ممکن نیست بر معنی نچیند دقّتی

باده بر دل سنگ بست از الفت مینای من

نالهٔ محو خیالت قابل تحریر نیست

هر قدر ننوشته‌ام بی‌پرده است انشای من

در جنونْ عریانی‌ام تشریف ‌امنی دیگر است

یارب این خلعت نگردد تنگ‌ بر بالای من

از غبار شیشهٔ ساعت قدح پر می‌کنم

خشکیِ این بزم نم نگذاشت در صهبای من

سایه‌ام بیدل ز نیرنگ غم و عیشم مپرس

نیست ممتاز آنقدر روز من از شبهای من

 

 

 

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها