چو شبنم تا نقابِ اعتبار خویش شق‌ کردم

بیدل دهلوی- غزل شماره 2112

چو شبنم تا نقابِ اعتبار خویش شق‌ کردم

ز شرم زندگی‌ گفتم‌ کفن پوشم‌، عرق‌ کردم

کف پا می‌شدم، ای کاش! از بی‌ اعتباریها

جبین‌ گردیدم و صد رنگ خجلت در طبق ‌کردم

چو صبحم یک تأمّل درس جمعیّت نشد حاصل

به سطری کز نفس خواندم، ز خود رفتن سبق کردم

به حیرت صنعت آیینه را بردم به کار آخر

پریشان بود اجزای تماشا، یک ورق کردم

مپرسید از قناعت مشربیهای حیات من

به ساغر آبرویی داشتم سدّ رمق کردم

به هر جا فکر مستی نیست، مخموری نمی‌باشد

هوسهای غذا بود این که خود را مستحق کردم

شبی آمد به یادم گرمیِ اندازِ آغوشی

چنان از خود برون رفتم که پندارم عرق کردم

زبانِ اصطلاحِ رمز توحیدم که می‌فهمد؟

که من هرگاه گشتم غافل از خود، یاد حق کردم

نفس از دقّت فکرم هجوم شعله شد، بیدل

نشستم آنقدر در خون که صبحی را شفق کردم

 

 

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها