باز بیتابیام احرامِ چه در میبندد

بیدل دهلوی- غزل شماره 1001
باز بیتابیام احرامِ چه در میبندد
کز غبارم نفسِ صبح کمر میبندد
فکرِ جولان همه تشویشِ عبارت سازی ست
فطرت آبله مضمونِ دگر میبندد
غیر دل گوشهٔ امنی که توان یافت کجاست؟
به چه امّید نفس رخت سفر میبندد
عرض جوهر ندهی، بیحسدی نیست فلک
ورنه چون آینه دستت به هنرمیبندد
نی دلیل است که این هرزه درایانِ طلب
بال و پر ریختنِ ناله شکر میبندد
ریزش ماده بر اجزای ضعیف است اینجا
آسمان سنگ به دامان شرر میبندد
وحشتِ عمر کمینْ شیفتهٔ فرصت نیست
صبح از دامن افشانده نظر میبندد
تا به کی قصّهٔ مستقبل و ماضی خواندن
باخبر باش که افسانه نظر میبندد
عجزم از سعی وفا جوهرِ طاقت گل کرد
آب در کسوتِ یاقوت جگر میبندد
کسب جمعیّت دل تشنهٔ ضبط نفس است
تنگی قافیهٔ موج گهر میبندد
شمع این محفلم از داغِ دلم نیست گزیر
آنچه در پا فکنم عجز به سر میبندد
نالهام داغ شد از بی اثریها بیدل
تیغ چون منفعل افتاد سپر میبندد
نوشته شد در سایت ادبستان شعر پارسی



