
اقبال لاهوری
پیام مشرق
شماره 202
نامه ی عالمگیر به یکی از فرزندانش که دعای مرگ پدر می کرد
ندانی که یزدان دیرینه بود
بسی دید و سنجید و بست و گشود
ز ما سینه چاکان این تیره خاک
شنید است صد ناله ی دردناک
بسی همچو شبیر در خون نشست
نه یک ناله از سینه ی او گسست
نه از گریه ی پیر کنعان تپید
نه از درد ایوب آهی کشید
مپندار آن کهنه نخچیر گیر
به دام دعای تو گردد اسیر



