
شعر نخست :
طبیعت هیچ از تو مرا متاثر نمی کند
نه دشتهای بارورت،نه آواز گلگون شبانان سیسلی .
نه شکوه سپیده دمانت
نه طمطراق شِکوه آمیز غروبگاهان .
من میخندم به هنر، به انسان، به ترانه
به شعر، به معابد یونان، به برجهای مارپیچ
و کلیساهایی که در خلا قد برافراشته اند
و بد و خوب در نظرم یکی است.
من ملحدم ، بیباوری خدانشناس ، رویگردان از هر فکری
و دربارهی عشق ، آن مزاح کهنه ، بهتر است که دیگر هیچ نگویم.
از مرگ هراسان و به ستوه از زندگی
چونان کشتی گمگشته ای در چنگال جزر و مد
روحم بندرش را ترک میکند به سوی هولناک تباهی .
“برگردان:میهن تاری”
شعر دوم :
در عصرگاهی آمیخته از صورتی و خاکستری
می درخشد پیانویی
بوسه می زند بر دستی ظریف
و آوایی بسیار سبک چونان پَر
بسیار قدیمی،آرام و دلفریب
میگردد و میچرخد
هراسان و رازآلود
در اتاقی که مدتهاعطرآگین بوی او بود.
این چیست؟
مگر گاهواره ای ناگاه
که می پرورد به نوازش
آهسته آهسته،هستی تهی دست مرا؟
چه می خواستی از من ترانه ی دلفریب بازیگوش؟
چه می خواستیم قطع ترجیع بند مردد!
که همین زودی ها
کنار پنجره ای نیمگشوده
بر باغچه ای کوچک جان میسپارد .
“برگردان:گلاره جمشیدی”
واژگان کلیدی:اشعار پل ورلن،نمونه شعر پل ورلن،شاعر پل ورلن،شعرهای پل ورلن،شعری از پل ورلن،یک شعر از پل ورلن،شعرهای ترجمه شده به فارسی پل ورلن،سروده های برگردان به پارسی پل ورلن،شاعر فرانسوی،شاعر کشور فرانسه،شاعر قرن نوزده میلادی،شاعر مکتب سمبولیسم.
Paul Verlaine،poems،quotes





