اشعار حمید چشم آور

اشعار حمید چشم آور

اشعار حمید چشم آور


شعر نخست :

یقین که مست کند یک جهان ز بوی تن تو

اگر که باز شود دکمه های پیرهن تو

نه مستی است که پیراهنت ز تن بتراود

خدا شراب خودش را نشانده در بدن تو

پر از شکوفه و گل می شود تمام غزل هام

اگر که وام بگیرم به بوسه از دهن تو

گرفته کشتی شوق تنم به وسوسه پهلو

کنار ساحل زیبای بندر بدن تو

من از میان همه خویش را برای تو خواندم

گزیدم از همه ” من ” را فقط برای “منِ” تو

تو کی برای دل من یگانه می شوی ای عشق؟

چقدر مانده به آن لحظه های ” من ” شدن  ” تو” ؟

خوشا من و تو و شعر و شب و شراب و صدای

نفس نفس زدن من، نفس  نفس زدن تو


 شعر دوم :

مثل اسطوره های تاریخی  از اساطیر ناب لبریزی

گاه مانند “لیلی مجنون”٬ گاه “شیرین خسرو پرویزی”

گاه با هر ترانه می رقصی٬ دخترانه٬ زنانه می رقصی

در خیابان و خانه می رقصی شرم را توی کوچه می ریزی

تا نسیمش کمی تکان بدهد رنگ شب را به آسمان بدهد

بویی از “جوی مولیان” بدهد عطر آن گیسوان شبدیزی

سینه ها رستگاه آهوها ٬ شانه هـا آبشــاری از موها

چشم ها٬مژه ها و ابروها٬ همه را با هوس می آمیزی

ابرویت را کمان می اندازی گیسویت را کمند می گیری

مژه ات را به تیر می کشی ای: “دختری با سپاه چنگیزی”

بوسه هایت شراب شیرازی مست لبهات دفتر “حافظ”

چشم هایت دو جلد غرق جنون مثل دیوان “شمس تبریزی”

همه ی کائنات را بانو کرده مجذوب خویش چشمانت

دیگر از من چه جای پروایی؟ دیگر از من چه چشم پرهیزی؟


 شعر سوم:

گیسو به دست می کشد از رخ نقاب را

تا  شرم  در  نقاب  کشد  آفتاب  را

با غمزه ای کشیده به جریان جزرو مد

دریا و رودخانه و جوی وسراب را

پلک از حریر بسته حصاری به دور چشم

مو از هوس به دور تنش پیچ و تـاب را

کافی است تا که از سر این کوچه بگذرد

تا شط خون کند جگر شیخ و شاب را

با هر قدم به دفتر شعرم می آورد

عطر نسیم وسوسه انگیز خواب را

وقتی گناه عشق برایم مقدر است

دیگر چه حاجتی است بجویم ثواب را

ما عشق را به خلوت شب ها سپرده ایم

از ما به پند شیخ بگــو این جواب را :

دوزخ سزای ماست به تاوان عشق اگر

من  راضیم به داشتن او عذاب را


 شعر چهارم :

کافه بی تو چقدر دلگیر است

کافه بی تو چقدر تکراری است

گیج و مبهوت و خنده آور و تلخ

مثل سرگیجه های سیگاری است

کافه بی تو فضای مسمومی است

پاتوق مردهای مشروبی است

جای هر زهرمار و هر گندی است

بی تو کلاً جهنم خوبی است

بی تو در کافه ها خراب شدم

کافه بی تو به جان من افتاد

بعد تو هر چه قهوه آوردند

یخ زد و از دهان من افتاد

گم شدم توی کافه ها هر شب

ول شدم مثل یک «سگ ولگرد»

“کافکا” را به دست من دادند

کافه از شهر، بی تو “مسخ” ام کرد

بی تو در کافه ها مرا می سوخت

لب سیگار را لب سردم

هی تو را جای دود سیگارم

در ته سینه حبس می کردم

شده ام کافه گرد ولگردی

که به دنبال کافه می گردم

بی تو هر کافه را محک زده ام

کفر هر کافه را در آوردم

پاره خطّ شکسته ای شده ام

که به آخر رسیده ام بی تو

هر چه که توی کافه گردی ها

گیرم آمد کشیده ام بی تو

بعد تو پاسدار شعر شدند

کافه هایی که در “کرج” بودند

شب به شب بی قرار دیدار ِ

شاعری با کلاه کج بودند


اشعار سنتی – ادبستان شعر پارسی


واژگان کلیدی : اشعار نمونه شعر شاعر شعرهای شعری از یک شعر از غزل غزلیات غزل های غزلی از.

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها