
شعر نخست:
زمستان را دوست ندارم
وقتی بهار است.
زمستان را دوست ندارم
وقتی تابستان است.
زمستان را دوست ندارم
وقتی پاییز است.
زمستان را دوست ندارم
وقتی زمستان است.
در باغ خشکیده قدم میزنم
و صدای قبرها را میشنوم
“برگردان:واهه آرمن”
شعر دوم:
سرمای سخت و سوزانی است
ریش و سبیلم
مثل ریش و سبیل ژیواگو
یخ بسته است
سرخها،
مرا متهم به نشناختن سرخها میکنند
و سفیدها
متهم به نشناختن سفیدها !
من اصلأ هیچ رنگی را نمیشناسم،
من آدمها را میبینم
که مثل برگهای پاییزی
به زمین میریزند ،
اما لارا
آن سوی اقیانوسها است.
شلیک نکنید !
“برگردان:واهه آرمن”
شعر سوم:
سایه ام نالید
چون قاصدی
در مرز مرگ و ناامیدی ایستادم
و سایه ام
دگرگون و متزلزل
مرا تا غار تنهایی ام با خود کشاند
در درونم چیزی فنا می شد،
رخت بر می بست از وجودم؛
چیزی از من کَنده می شد
و گم می شد تا ابد
نالیدم
در ظلمتی مخوف نالیدم
پرنده ای
استوار بر جمجمه ام ایستاده بود
منقارش را حریصانه در بافت های مغزم فرو می برد
و نخ زرین رؤیاهای آبی ام را
بیرون می کشید
نالیدم
بر بلندی های ناامیدی نالیدم
آن گه
تصویر پرنده سان و دگرگون تو را
بر جمجمه ام دیدم
تو به وجد آمدی،
قهقهه زدی،
منقار سرخ فام و باشکوهت را جنباندی
و نخ زرین رؤیاهای آبی ام را
بر گردنت آویخته،
پرواز کردی
“برگردان:واهه آرمن”
شعر چهارم:
صدای کرنا
گوشمان را برد.
کسی از میان مُردگان
برنخاست،
اما زندگان
ساکت و سر به زیر،
بدون کرنا،
زیر لحافهای خاکی
به خوابیدن ادامه میدهند
“برگردان:واهه آرمن”
واژگان کلیدی: اشعار ادوارد حق وردیان،نمونه شعر ادوارد حق وردیان،شاعر ادوارد حق وردیان،شعرهای ادوارد حق وردیان،شعری از ادوارد حق وردیان،یک شعر از ادوارد حق وردیان،اشعار ترجمه شده به فارسی ادوارد حق وردیان،برگردان اشعار ادوارد حق وردیان،شاعر ارمنستانی متولد تهران.





