
شعر نخست:
در راه هایی نادیده و ناشنیده سکنا گزید
مکانی کنار چشمه های جوشان شهر
دوشیزه ای که هیچ ستایش و عشق کسی بر او دیده نشد!
دوشیزه ای
چونان بنفشه ای در میان خزه ها و گلسنگ های سخت
نیم پنهان و نیم آشکار
تو گویی ستاره ای تنها
در آسمانی تیره و لَخت!
ناشناخته زیست و کسی هم نفهمید
آن لحظه را که آن الهه آزاد پیرهن هستی خویشتن درید!
آه که اکنون در آرامگاه جاودانی خویش ارمیده
و چه بسیار از من دور!
شعر دوم:
در وصف پل وست مینستر لندن
زمین فریبنده تر از این متاعی ندارد که عرضه کند !
احساس ندارد آنکه بی تفاوت از کنارش می گذرد
چشم اندازی دل انگیز به شکوهش ،
لندن در جامهی فاخرش
زیبایی سحرگاهان،
سکوت و عریانیش
آرمیدن زورقها، برجها،
گنبدها، تماشاخانه ها، و معابدش
با آغوش باز به چمنزاران و سپهر
هر گوشه درخشان است در آسمان پر مهر
خورشید هرگز چنین زیبا سربرنیاورده بود
نه حتی در هنگام زایش در اولین دره،
یا در اولین صخره و یا تپه !
هرگز ندیده بودم رودخانه چنین آرامش داشته باشد
و هرجا که بخواهد به آرامی بخرامد .
خدای مهربان!
شهر در خواب فرو رفته است
همه در آرامش به سر می برند .
شعر سوم:
صدایی از درونِ تو می گوید:
باید به دیگران آن چیزی را هدیه کنی
که از هیچ جای دیگری نمی توانند بگیرند!
واژگان کلیدی: اشعار ویلیام وردزورث،نمونه شعر ویلیام وردزورث،شاعر ویلیام وردزورث،شعرهای ویلیام وردزورث،شعری از ویلیام وردزورث،یک شعر از ویلیام وردزورث،ولیم وردزورث،ولیام وردزورث،اشعار ترجمه شده به فارسی ویلیام وردزورث،اشعار برگردان به پارسی ویلیام وردزورس،شاعر رمانتیک بریتانیا.
william wordsorth،poem،quotes





