بایگانی‌های داستان کوتاه عاطفی،احساسی و عاشقانه - ادبستان شعر پارسی

داستان کوتاه دوست داشتن مادر

  مردي مقابل گل فروشي ايستاد و مي خواست دسته گلي براي مادرش که در شهر ديگري بود سفارش دهد تا برايش پست کند . وقتي از گل فروشي خارج شد ٬ دختري را ديد که در كنار گلفروشي نشسته بود و گريه مي کرد. مرد نزديک دختر رفت و از او پرسيد : دختر خوب … ادامه

داستان کوتاه خدا و گنجشک

  روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می اید ، من تنها گوشی هستم كه غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام كه دردهایش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشک روی … ادامه

داستان کوتاه ملاقات خدا

  پسر بچه ای می خواست خدا را ملاقات کند . او فکر کرد خدا در دوردست زندگی می کند و بنابراین سفر درازی در پیش دارد . چمدان خود را بست و راهی سفر شد . پسر بچه در راه،پیرزنی را ملاقات کرد . پیرزن در پارک نشسته بود و به کبوتر ها نگاه می … ادامه

داستان کوتاه جعبه طلایی عشق

  پدر خسته‌ از كار روزانه‌ به‌ خونه‌ اومد. او روز سختي‌ رو گذرونده‌ بود و تنها چيزي‌ كه‌ دلش‌مي‌خواست‌، يه‌ دوش‌ آب‌ گرم‌ و چند ساعت‌ استراحت‌ بود. اما به‌ محض‌ ورود به‌ خونه‌، دختركوچولوي‌ هفت‌ ساله‌اش‌ جلو دويد و با لحني‌ بچگانه‌ گفت‌: “سلام‌ بابا واسه‌ام‌ چي‌ خريدي‌؟” پدر اصلا حوصله‌ سر و … ادامه

داستان کوتاه دخترک و پیرمرد

  در یکی از شهرهای اروپایی پیرمردی زندگی می کرد که تنها بود. هیچکس نمی دانست که چرا او تنهاست و زن و فرزندی ندارد. او دارای صورتی زشت و کریه المنظر بود. شاید به خاطر همین خصوصیت هیچکس به سراغش نمی آمد و از او وحشت داشتند ، کودکان از او دوری می جستند … ادامه

داستان کوتاه بهترین راه ابراز علاقه

خانم جذابی با آقای ویلیام گلاداستون سیاستمدار برجسته انگلیسی شام خورد. شب بعد در ضیافت شامی شرکت کرد و در کنار رقیب برجسته ی گلاداستون بنجامین دیزرانیلی نشست. بعدها وقتی که نظر این خانم را در مورد این دو فرد پرسیدند پاسخ داد: بعد از نشست با آقای گلادستون مطمئن شدم که  باهوش ترین زن … ادامه

داستان کوتاه عشق زن و مرد

  مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند . آن ها عاشقانه يک ديگر را دوست داشتند . زن جوان : ” يواش تر برو عزيزم . من می ترسم “. مرد جوان:” نه . اين جوری خيلی بهتره . “. زن جوان :”خواهش می کنم . من خيلی می ترسم” مرد جوان:”خوب ولی بايد بهم بگی … ادامه

داستان کوتاه مادر

  کودکی که آماده ی تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسید: می گویند شما فردا مرا به زمین می فرستید؛اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟ خداوند پاسخ داد: از میان بسیاری از فرشتگان،من یکی را برای تو درنظر گرفته ام؛او در … ادامه

داستان کوتاه سرباز

  داستانی را که می خواهم برایتان نقل کنم درباره ی سربازی است که پس از جنگ ویتنام می خواست به خانه ی خود بازگردد. سرباز قبل از این که به خانه برسد، از نیویورک با پدر و مادرش تماس گرفت و گفت پدر و مادر عزیزم، جنگ تمام شده و من می خواهم به … ادامه

داستان کوتاه پل

  سال ها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی می کردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند. یک روز صبح در خانه ی برادر بزرگ … ادامه

داستان کوتاه مهر مادر

  دختری با مادرش مرافعه داشت . او بسیار عصبانی شد و از خانه بیرون رفت . پس از طی راه طولانی ، هنگامی که از یک فروشگاه کیک عبور می کرد ، احساس گرسنگی کرد . اما جیب دختر را بید خورده و حتی یک یوان هم نداشت . صاحب فروشگاه یک زن سالخورده مهربان … ادامه

داستانی که چارلی چاپلین از کودکی خود میگوید

از نظر صدا نیز همیشه ناراحتی‌هایی برای مادرم پیش می‌آمد. صدای او هیچ وقت قوی نبود و با کم‌ترین سرمایی که می‌خورد دچار بیماری “لارنژیت” می‌شد و هفته‌ها طول می‌کشید تا خوب شود. با این وصف مجبور بود به کارش ادامه دهد، تا جايی که سرانجام صدایش کم کم خراب شد. هیچ نمی‌توانست به صدای … ادامه