قالب وردپرس افزونه وردپرس
خانه / بایگانی برچسب: اشعار نو

بایگانی برچسب: اشعار نو

شعری از حمیدرضا اکبری شروه

  زنگوله ی  گردنم می کشدم این سگ گله از من فرار می کند این پشکل بوی آدمی زاد می دهد راهم به شهر کج است چقدر فرشته های خیابانی می بینم حیف به قدم نمی رسند یا من اندازه ام نیست؟ آدم که نیستم ، نمی بینند حتی ! مردم …

توضیحات بیشتر »

اشعار مبارک نصیری

  شعر نخست :   کهنه شده شعر پدران من با قافیه های سنگین پشت شبی طولانی نقاشان می گریزند پیکر تراشان هیچ آوازی از لحنی داوودی بر نمی آید دلقکان،خط نویسان آیه های فرسوده ی خدایانشان را بر سنگ های یخی می نویسند . زمین از شبی که تو …

توضیحات بیشتر »

اشعار منوچهر آتشی

  شعر نخست:  تو مثل لاله ی پیش از طلوع دامنه ها که سر به صخره گذارد غریبی و پاکی تو را ز وحشت توفان به سینه می فشردم عجب سعادت غمناکی ! دیدار درفلق وقتی ستارگان سحرگاهی بر ساقه ی سپیده تکان می خورد و سحر ماه، نخل جوان …

توضیحات بیشتر »

اشعار فریدون مشیری

  شعر نخست: بوی باران،بوی سبزه،بوی خاک شاخه های شسته،باران خورده،پاک آسمان آبی و ابر سپید برگ های سبز بید عطر نرگس،رقص باد نغمه ی شوق پرستو های شاد خلوت گرم کبوترهای مست نرمک نرمک می رسد اینک بهار خوش به حال روزگار خوش به حال چشمه ها و دشت …

توضیحات بیشتر »

شعری از محمود فلکی

  چیزی از اندامِ سحر با من است وقتی که سایه‌ای دنیا را پس می‌زند چیزی از حواسِ راه با من است وقتی که مهاجری در جادوی بیگانگی زبان اشیا را نمی‌فهمد . چیزی از آوای دانستگی در من است وقتی که مردگان از خاک می‌گریزند و برگلوی پرندگان می‌آویزند …

توضیحات بیشتر »

اشعار علی محمد زیدوندی

  شعر نخست : افتاده به نبضم ضربان نرسیدن ای لال شوی لال زبان نرسیدن با این نفس سردو قطاری که نیامد پیچیده به پایم چمدان نرسیدن در من جریان داشته یک عمر کبوتر یک  عمر  پربدن  نگران   نرسیدن هی نامه نوشتم که کمی ماه بیارید این خانه ی تاریک …

توضیحات بیشتر »

شعری از جواد زارعی

  ما جنگ را از رحِمِ مادرانمان مکیده‌ایم و جنگ را از آژیرهای زرد و قرمز ـ که هم‌اکنون دارید می‌‌‌شنوید ـ فهمیده‌ایم ! ما جنگ را از منافذ پوست‌های باد کرده و از دیواره‌های ناامن و تاریک ترسیده‌ایم . ما دوچرخه‌هایمان را به تانک‌ها تکیه داده‌ایم به بمب‌های عمل …

توضیحات بیشتر »

اشعار سپیده جدیری

  شعر نخست : می‌پوسم از پوست و در تمام تنم،تو جوش می‌زنی مثل لکه لکه عروس،روی دنده‌های تخت مثل زخم زخم چشم،روی خنده‌های من جوش می‌زنی و در چروکِ نگاهم،گم می‌شوی عزیزم عزیز دلم قیچی زد به روزهایم چشم غم انگیز ترس قیچی می‌زند تو را از تکرار تو می‌افتم …

توضیحات بیشتر »

شعری از نازنین رحیمی

  گاهی وقت ها مجبوری سیاه بپوشی و رنگی را بر بدنت تجربه کنی که بارها و بارها آن رنگ را گوشه ی متروک کمدت انداخته ای . گاهی وقت ها  مجبوری در تدفین خودشریک شوی وخودی را به خاک بسپاری که بارها و بارها آن را در گوشه ی …

توضیحات بیشتر »

شعری از ثریا کهریزی

  غروب صفحه ای است از گنگ غروب صفحه ای است که مرد راه می رود غروب  صفحه است که عاشق می رود تا نقطه بشود غروب نکته ای است ! غروب  صفحه ی اول کویر است،صفحه ی اول دریا غروب  صفحه ی اصلی زندگی ماست،غروب ماست ما غروبیم غروب در دهان ها می …

توضیحات بیشتر »

اشعار سامان بختیاری

  شعر نخست : ما آدمها از ترس تنهایی راه می رویم  قدم می زنیم و سوت زنان خیابان را در چشمهایمان هضم می کنیم  گاهی قاطی هم روزنامه می خوانیم و حتی اگر لازم شد  شعار می دهیم و راه پیمایی می کنیم تا وزنمان کنترل بشود .  بعضی …

توضیحات بیشتر »

اشعا بهزاد خواجات

  شعر نخست : در رویای من چه می کنی ؟ آن روز که تو کیف مخملی ات را روی دوش انداختی و رفتی و بعد آمدی که :عینکم را جا گذاشتم دیگر نبودی ! و من با کسی عینهو تو،در خود زندگی می کردم . اما تو ، حالا …

توضیحات بیشتر »