این منم در صحبت جانان که جان می پرورم

همام تبریزی- غزل شماره 137

این منم در صحبت جانان که جان می پرورم

گر به خوابش دیدمی هرگز نگشتی باورم

دیده می مالم که نقش دوست است این یا خیال

صورتش تا بیش می بینم درو حیرانترم

سال ها خون خورده ام در انتظار وعده یی

تا ز آب زندگانی شد لبالب ساغرم

با چنین رو و لبی گو شمع و شیرینی مباش

با نسیم زلف او فارغ ز مشک و عنبرم

غیر تم آید که گیرد در کنارش چون منی

ورنه امشب تا به وقت صبح بودی در برم

حیف باشد بعد ازین کردن نظر بر روی ها

دیدۀ خود را بدوزم تا به جایی ننگرم

در بهشتم گر خطاب آید که مقصودی بخواه

غیر او اندیشه یی دیگر نباشد در سرم

ناله و بیداری شب های ما ضایع نشد

ناگهان دولت به پای خود درامد از درم

چون شبی در خدمت یاران به روز آورده ام

من نه آن شخصم که بودم خود همامی دیگرم

 

 

 

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها