چون دید که آن بحار خیزان

نظامی گنجوی – لیلی و مجنون – شماره 51

نیایش مجنون به درگاه یزدان

چون دید که آن بحار خیزان

هستند ز موج خود گریزان (1)

دانست کزان خیال بازی

کارش نرسد به چاره سازی

نالید در آن که چاره ساز است

از جمله وجود بی‌نیاز است

گفت ای در تو پناهگاهم

در جز تو کسی چرا پناهم

ای زهره و مشتری غلامت

سر نامه ی نام جمله نامت

ای علم تو بیش از آنکه دانند

و احسان تو بیش از آنکه خوانند

ای بند گشای جمله مقصود

دارای وجود و داور جود

ای کار برآور بلندان

نیکو کن کار مستمندان

ای ما همه بندگان در بند

کس را نه به جز تو کس خداوند

ای هفت فلک فکنده ی تو

ای هر که به جز تو بنده ی تو

ای شش جهت از بلند و پستی

مملوک تو را به زیر دستی

ای گر بصری به تو رسیده

بی دیده شده چو در تو دیده

ای هر که سگ تو گوهرش پاک

وای هر که نه با تو بر سرش خاک

ای خاک من از تو آب گشته

بنگر به من خراب گشته

مگذار که عاجزی غریبم

از رحمت خویش ده نصیبم

آن کن ز عنایت خدایی

کآید شب من به روشنایی

روزم به وفا خجسته گردد

بختم ز بهانه رسته گردد

چون یک به یک این سخن فرو گفت

در گفتن این سخن فرو خفت

در خواب چنان نمود بختش

کز خاک بر اوج شد درختش

مرغی بپریدی از سر شاخ

رفتی بر او به طبع گستاخ

گوهر ز دهن فرو فشاندی

بر تارک تاج او نشاندی

بیننده ز خواب چون درآمد

صبح از افق فلک برآمد

چون صبح ز روی تازه‌رویی

می‌کرد نشاط مهرجویی

زان خواب مزاج بر گرفته

زان مرغ چو مرغ پر گرفته

در عشق که وصل تنگ یابست

شادی به خیال یا به خوابست


واژگان دشوار : 1-این بیت در برخی منابع چنین است :

چون دید که آن بخار خیزان

هستند ز اوج خود گریزان

 

Picture of نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها