روزی ز قضا به وقت شبگیر

نظامی گنجوی – لیلی و مجنون – شماره 45

آگاهی مجنون از مرگ پدر

روزی ز قضا به وقت شبگیر

می‌رفت شکاریی به نخجیر

بر نجد نشسته بود مجنون

چون بر سر تاج دُرّ مکنون

صیاد چو دید بر گذر شیر

بگشاد در او زبان چو شمشیر

پرسید ورا چو سوگواران

کای دور از اهل بیت و یاران

فارغ که ز پیش تو پسی هست

یا جز لیلی تو را کسی هست

نز مادر و نز پدر بیادت

بی‌شرم کسی که شرم بادت

چون تو خلفی به خاک بهتر

کز ناخلفی برآوری سر

گیرم ز پدر به زندگانی

دوری طلبیدی از جوانی

چون مرد پدر تو را بقا باد

آخر کم از آنکه آری اش یاد

آیی به زیارتش زمانی

جویی ز ترحمش نشانی

در پوزش تربتش پناهی

عذری ز روان او بخواهی

مجنون ز نوای آن کج آهنگ

نالید و خمید راست چون چنگ

خود را ز دریغ بر زمین زد

بسیار طپانچه بر جبین زد

زآرام و قرار گشت خالی

تا گور پدر دوید حالی

چون شوشه ی تربت پدر دید

الماس شکسته در جگر دید

بر تربتش اوفتاد بی‌هوش

بگرفتش چون جگر در آغوش

از دوستی روان پاکش

تر کرد به آب دیده خاکش

گه خاک ورا گرفت در بر

گه کرد ز درد خاک بر سر

زندانی روز را شب آمد

بیمار شبانه را تب آمد

او خود همه ساله در ستم بود

کز گام نخست اسیر غم بود

آنکس که اسیر بیم گردد

چون باشد چون یتیم گردد

نومید شده ز دستگیری

با ذل یتیمی و اسیری

غلتید برآن زمین زمانی

می‌جست ز هم نشین نشانی

چون غم خور خویش را نمی‌یافت

از غم خوردن عنان نمی‌تافت

چندان ز مژه سرشک خون ریخت

کاندام زمین به خون برآمیخت

گفت ای پدر ای پدر کجایی

کافسر به پسر نمی‌نمایی

ای غم خور من کجات جویم

تیمار غم تو با که گویم

تو بی پسری صلاح دیدی

زان روی به خاک درکشیدی

من بی‌پدری ندیده بودم

تلخست کنون که آزمودم

فریاد که دورم از تو فریاد

فریادرسی نه جز تو بر یاد

یارم تو بدی و یاورم تو

نیروی دل دلاورم تو

استاد طریقتم تو بودی

غمخوار حقیقتم تو بودی

بی بود تو بر مجاز ماندم

افسوس که از تو بازماندم

سرکوفت دوری ام مکن بیش

من خود خجلم ز کرده ی خویش

فریاد برآید از نهادم

کآید ز نصیحت تو یادم

تو رایض من بکش خرامی

من توسن تو به بدلگامی

تو گوش مرا چو حلقه ی زر

من دور ز تو چو حلقه بر در

من کرده درشتی و تو نرمی

از من همه سردی از تو گرمی

تو در غم جان من به صد درد

من گرد جهان گرفته ناورد

تو بستر من ز گرد رفته

من رفته به ترک خواب گفته

تو بزم نشاط من نهاده

من بر سر سنگی اوفتاده

تو گفته دعا و اثر نکرده

من کشته درخت و بر نخورده

جان دوستی تو را به هر دم

یاد آرم و جان برآرم از غم

بر جامه ز دیده نیل پاشم

تا کور و کبود هر دو باشم

آه ای پدر آه از آنچه کردم

یک درد نه با هزار دردم

آزردمت ای پدر نه بر جای

وای ار به حلم نمی‌کنی وای

آزار تو راه ما مگیراد

ما را به گناه ما مگیراد

ای نور ده ستاره ی من

خشنودی توست چاره ی من

ترسم کندم خدای مأخوذ

گر تو نشوی ز بنده خشنود

گفتی جگر منی به تقدیر

وانگاه بدین جگر زنی تیر

گر من جگر توام متابم

چون بی نمکان مکن کبابم

زینسان جگرت به خون گشایی

تو در جگر زمین چرایی

خون جگرم خوری بدین روز

خوانی جگرم زهی جگر سوز

با من جگرت جگر خور افتاد

کآتش به چنین جگر در افتاد

گر در حق تو شدم گنهکار

گشتم به گناه خود گرفتار

گر پند به گوش در نکردم

از زخم تو گوشمال خوردم

زینگونه دریغ و آه می‌کرد

روزی به شبی سیاه می‌کرد

تا شب علم سیاه ننمود

ناله‌اش ز دهل زدن نیاسود

چون هاتف صبح دم برآورد

وز کوه شفق علم برآورد

اکسیری صبح کیمیاگر

کرد از دم خویش خاک را زر

آن خاک روان ز روی آن خاک

بر پشته نجد رفت غمناک

می‌کرد همان سرشک باری

اما به طریق سوگواری

می‌زد نفسی به شور بختی

می‌زیست به صد هزار سختی

می‌برد ز بهر دلفروزی

روزی به شبی شبی به روزی

 

Picture of نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها