سر دفتر آیت نکویی

نظامی گنجوی – لیلی و مجنون – شماره 26

در احوال لیلی

سر دفتر آیت نکویی

شاهنشه ملک خوبرویی

فهرست جمال هفت پرگار

از هفت خلیفه جامگی خوار

رشک رخ ماه آسمانی

رنج دل سرو بوستانی

منصوبه گشای بیم و امید

میراث ستان ماه و خورشید

محراب نماز بت‌پرستان

قندیل سرای و سرو بستان

هم خوابه ی عشق و هم سرناز

هم خازن و هم خزینه پرداز

پیرایه گر پرند پوشان

سرمایه ده شکر فروشان

دل‌بند هزار دُرّ مکنون

زنجیر بر هزار مجنون

لیلی که به خوبی آیتی بود

وانگشت کش ولایتی بود

سیراب گلش پیاله در دست

از غنچه ی نوبری برون جست

سرو سهی اش کشیده‌تر شد

میگون رطبش رسیده‌تر شد

می‌رست به باغ دل فروزی

می‌کرد به غمزه خلق سوزی

از جادویی که در نظر داشت

صد ملک به نیم غمزه برداشت

می‌کرد به وقت غمزه سازی

بر تازی و ترک ترکتازی

صیدی ز کمند او نمی‌رست

غمزش بگرفت و زلف می‌بست

از آهوی چشم نافه‌وارش

هم نافه هم آهوان شکارش

وز حلقه ی زلف وقت نخجیر

بر گردن شیر بست زنجیر

از چهره گل از لب انگبین کرد

کان دید طبرزد آفرین کرد

دلداده هزار نازنینش

در آرزوی گل انگبینش

زلفش ره بوسه خواه می‌رفت

مژگانش خدا دهاد می‌گفت

زلفش به کمند پیش می‌خواند

مژگانش به دور باش می‌راند

برده بدو رخ ز ماه بیشی

گل را دو پیاده داده پیشی

قدش چو کشیده زاد سروی

رویش چو به سرو بر تذروی

لبهاش که خنده بر شکرزد

انگشت کشیده بر طبرزد

لعلش که حدیث بوس می‌کرد

بر تنگ شکر فسوس می‌کرد

چاه زنخش که سر گشاده

صد دل به غلط در او فتاده

زلفش رسنی فکنده در راه

تا هر که فتد برآرد از چاه

با اینهمه ناز و دلستانی

خون شد جگرش ز مهربانی

در پرده که راه بود بسته

می‌بود چو پرده بر شکسته

می‌رفت نهفته بر سر بام

نظاره‌کنان ز صبح تا شام

تا مجنون را چگونه بیند

با او نفسی کجا نشیند

او را به کدام دیده جوید

با او غم دل چگونه گوید

از بیم رقیب و ترس بدخواه

پوشیده به نیمه شب زدی آه

چون شمع به زهر خنده می‌زیست

شیرین خندید و تلخ بگریست

گل را به سرشک می‌خراشید

وز چوب رفیق می‌تراشید

می‌سوخت به آتش جدایی

نه دود در او نه روشنایی

آیینه درد پیش می‌داشت

مونس ز خیال خویش می‌داشت

پیدا شغبی چو باد می‌کرد

پنهان جگری چو خاک می‌خورد

جز سایه نبود پرده‌دارش

جز پرده کسی نه غمگسارش

از بس که به سایه راز می‌گفت

همسایه ی او به شب نمی‌خفت

می‌ساخت میان آب و آتش

گفتی که پریست آن پریوش

خنیاگر زن صریر دوک است

تیر آلت جعبه ی ملوک است

او دوک دو سرفکنده از چنگ

برداشته تیر یکسر آهنگ

از یک سر تیر کارگر شد

سرگردان دوک از آن دو سر شد

دریا دریا گهر برآهیخت

کشتی کشتی ز دیده می‌ریخت

می‌خورد غمی به زیر پرده

غم خورده ورا و غم نخورده

در گوش نهاده حلقه ی زر

چون حلقه نهاده گوش بر در

با حلقه ی گوش خویش می‌ساخت

وان حلقه به گوش کس نینداخت

در جستن نور چشمه ی ماه

چون چشمه بمانده چشم بر راه

تا خود که بدو پیامی آرد

زآرام دلش سلامی آرد

بادی که ز نجد بردمیدی

جز بوی وفا در او ندیدی

وابری که از آن طرف گشادی

جز آب لطف بدو ندادی

هرجا که ز کنج خانه می‌دید

بر خود غزلی روانه می‌دید

هر طفل که آمدی ز بازار

بیتی گفتی نشانده بر کار

هرکس که گذشت زیر بامش

می‌داد به بیتکی پیامش

لیلی که چنان ملاحتی داشت

در نظم سخن فصاحتی داشت

ناسفته دُری و دُر همی سفت

چون خود همه بیت بکر می‌گفت

بیتی که ز حسب حال مجنون

خواندی به مثل چو دُرّ مکنون

آنرا دگری جواب گفتی

آتش بشنیدی آب گفتی

پنهان ورقی به خون سرشتی

وان بیتک را بر او نوشتی

بر راهگذر فکندی از بام

دادی ز سمن به سرو پیغام

آن رقعه کسی که بر گرفتی

برخواندی و رقص در گرفتی

بردی و بدان غریب دادی

کز وی سخن غریب زادی

او نیز بدیهه‌ای روانه

گفتی به نشان آن نشانه

زین گونه میان آن دو دلبند

می‌رفت پیام گونه‌ای چند

زآوازه ی آن دو بلبل مست

هر بلبله‌ای که بود بشکست

زان هردو بریشم خوش آواز

بر ساز بسی بریشم ساز

بر رورد رباب و ناله ی چنگ

یک رنگ نوای آن دو آهنگ

زایشان سخنی به نکته راندن

وز چنگ زدن ز نای خواندن

از نغمه ی آن دو هم ترانه

مطرب شده کودکان خانه

خصمان در طعنه باز کردند

در هر دو زبان دراز کردند

وایشان ز بد گزاف گویان

خود را به سرشک دیده شویان

بودند بر این طریق سالی

قانع به خیال و چون خیالی

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها