لیلی پس پرده ی عماری

نظامی گنجوی – لیلی و مجنون – شماره 29

رسیدن نوفل به مجنون

لیلی پس پرده ی عماری

در پرده‌دری ز پرده داری

از پرده نام و ننگ رفته

در پرده نای و چنگ رفته

نقل دهن غزل سرایان

ریحانی مغز عطر سایان

در پرده ی عاشقان خنیده

زخم دف مطربان چشیده

افتاده چو زلف خویش در تاب

بی مونس و بی قرار و بی خواب

مجنون رمیده نیز در دشت

سرگشته چو بخت خویش می‌گشت

بی‌عذر همی دوید عذرا

در موکب وحشیان صحرا

موری به هزار زور می‌راند

بیتی به هزار درد می‌خواند

بر نجد شدی ز تیر وجدی

شیخانه ولی نه شیخ نجدی

بر زخمه ی عشق کوفتی پای

وز صدمه ی آه روفتی جای

هر عاشق کآه وی شنیدی

هر جامه که داشتی دریدی

از نرم‌دلان ملک آن بوم

بود آهنی آب داده چون موم

نوفل نامی که از شجاعت

بود آن طرفش به زیر طاعت

لشگرشکنی به زخم شمشیر

در مهر غزال و در غضب شیر

هم حشمت گیر و هم حشم‌دار

هم دولتمند و هم درم‌دار

روزی ز سر قوی سلاحی

آمد به شکار آن نواحی

در رخنه ی غارهای دلگیر

می‌گشت به جستجوی نخجیر

دید آبله پای دردمندی

بر هر مویی ز مویه‌بندی

محنت زده ی غریب و رنجور

دشمن کامی ز دوستان دور

وحشی شده از میان مردم

وحشی دو سه اوفتاده دردم

پرسید ز خوی و از خصالش

گفتند چنانکه بود حالش

کز مهر زنی بدین حزینی

دیوانه شد این چنین که بینی

گردد شب و روز بیت گویان

آن غالیه را ز باد جویان

هر باد که بوی او رساند

صد بیت و غزل بدو بخواند

هر ابر کزان دیار پوید

شعری چو شکر بدو بگوید

آیند مسافران ز هر بوم

بینند در این غریب مظلوم

آرند شراب یا طعامی

باشد که بدو دهند جامی

گیرد به هزار جهد یک جام

وان نیز به یاد آن دلارام

در کار همه شمارش اینست

اینست شمار کارش اینست

نوفل چو شنید حال مجنون

گفتا که ز مردمی است اکنون

کاین دلشده را چنانکه دانم

کوشم که به کام دل رسانم

از پشت سمند خیزران دست

ران بازگشاد و بر زمین جست

آنگاه ورا به پیش خود خواند

با خویشتنش به سفره بنشاند

می‌گفت فسانه های گرمش

چندانکه چو موم کرد نرمش

گوینده چو دیدگان جوانمرد

بی‌دوست نواله‌ای نمی‌خورد

هرچه آن نه حدیث دوست بودی

گر خود همه مغز و پوست بودی

از هر نمطی که قصه می‌خواند

جز در لیلی سخن نمی‌راند

وان شیفته ی ز ره رمیده

زآنها که شنیده آرمیده

خوشدل شد و آرمید با او

هم خورد و هم آشمید با او

با او به بدیهه خوش درآمد

چون دید حریف خوش برآمد

می‌زد جگرش چو مغز بر جوش

می‌خواند قصیدهای چون نوش

بر هر سخنی به خنده ی خوش

می‌گفت بدیهه‌ای چو آتش

وان چرب‌سخن به خوش جوابی

می‌کرد عمارت خرابی

کز دوری آن چراغ پر نور

هان تا نشوی چو شمع رنجور

کو را به زر و به زور بازو

گردانم با تو هم ترازو

گر مرغ شود هوا بگیرد

هم چنگ منش قفا بگیرد

گر باشد چون شراره در سنگ

از آهنش آورم فرا چنگ

تا همسر تو نگردد آن ماه

از وی نکنم کمند کوتاه

مجنون ز سر امیدواری

می‌کرد به سجده حق گزاری

کاین قصه که عطر سای مغزست

گر رنگ و فریب نیست نغزست

او را به چو من رمیده خویی

مادر ندهد به هیچ رویی

گل را نتوان به باد دادن

مه زاده به دیو زاد دادن

او را سوی ما کجا طواف است

دیوانه و ماه نو گزاف است

شستند بسی به چاره‌سازی

پیراهن ما نشد نمازی

کردند بسی سپید سیمی

از ما نشد این سیه گلیمی

گر دست تو را کرامتی هست

آن دسترسی بود نه زین دست

اندیشه کنم که وقت یاری

در نیمه رهم فروگذاری

ناآمده این شکار در شست

داری ز من و ز کار من دست

آن باد که این دهل زبانی

باشد تهی از تهی میانی

گر عهد کنی بدانچه گفتی

مزدت باشد که راه رفتی

ور چشمه ی این سخن سرابست

بگذار مرا تو را ثوابست

تا پیشه ی خویش پیش گیرم

خیزم پی کار خویش گیرم

نوفل ز نفیر زاری او

شد تیز عنان به یاری او

بخشود بر آن غریب همسال

هم سال تهی نه بلکه هم حال

میثاق نمود و خورد سوگند

اول به خدایی خداوند

وانگه به رسالت رسولش

کایمان ده عقل شد قبولش

کز راه وفا به گنج و شمشیر

کوشم نه چو گرگ بلکه چون شیر

نه صبر بود نه خورد و خوابم

تا آنچه طلب کنم بیابم

لیکن به توام توقعی هست

کز شیفتگی رها کنی دست

بنشینی و ساکنی پذیری

روزی دو سه دل به دست گیری

از تو دل آتشین نهادن

وز من در آهنین گشادن

چون شیفته شربتی چنان دید

در خوردن آن نجات جان دید

آسود و رمیدگی رها کرد

با وعده آن سخن وفا کرد

می‌بود به صبر پای بسته

آبی زده آتشی نشسته

با او به قرارگاه او تاخت

در سایه ی او قرارگه ساخت

گرمابه زد و لباس پوشید

آرام گرفت و باده نوشید

بر رسم عرب عمامه در بست

با او به شراب و رود بنشست

چندین غزل لطیف پیوند

گفت از جهت جمال دلبند

نوفل به سرش ز مهربانی

می‌کرد چو ابر دُرفشانی

چون راحت پوشش و خورش یافت

آراسته شد که پرورش یافت

شد چهره ی زردش ارغوانی

بالای خمیده خیزرانی

وآن غالیه گون خط سیاهش

پرگار کشید کرد ماهش

زان گل که لطافت نفس داد

باد آنچه ربود باز پس داد

شد صبح منیر باز خندان

خورشید نمود باز دندان

زنجیری دشت شد خردمند

از بندی خانه دور شد بند

در باغ گرفت سبزه آرام

دادند به دست سرخ گل جام

مجنون به سکونت و گرانی

شد عاقل مجلس معانی

وان مهتر میهمان نوازش

می‌داشت به صد هزار نازش

بی‌طلعت او طرب نمی‌کرد

می جز به جمال او نمی‌خورد

ماهی دو سه در نشاط کاری

کردند به هم شراب‌خواری

 

Picture of نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها