
نظامی گنجوی – لیلی و مجنون – شماره 56
حکایت
روزی ملکی ز نامداران (1)
میرفت به رسم شهریاران
بر خانه ی زاهدی گذر داشت
کان زاهد از آن جهان خبر داشت
آمد عجبش که آن جوانمرد
ماواگه خود خراب چون کرد
پرسید ز خاصگان خود شاه
کاین شخص چه میکند در این راه؟
خوردش چه و خوابگاه او چیست؟
اندازهاش تا کجا و او کیست؟
گفتند که زاهدیست مشهور
از خواب جدا و از خورش دور
از خلق جهان گرفته دوری
در ساخته با چنین صبوری
شه چون ورق صلاح او خواند
با حاجب خاص سوی او راند
حاجب سوی زاهد آمد از راه
تا آوردش به خدمت شاه
گفت ای از جهان بریده پیوند
گشته به چنین خراب خرسند
یاری نه چه میکنی در این کار؟
قوتی نه چه میخوری در این غار؟
زاهد قدری گیاه سوده
از مطرح آهوان دروده
برداشت بدو که خوردم این است
ره توشه و ره نوردم این است؟
حاجب ز غرور پادشایی
گفتش که در این بلا چرایی؟
گر خدمت شاه ما کنی ساز
از خوردن این گیا رهی باز
زاهد گفتا چه جای این است
این نیست گیا گل انگبین است
گر تو سر این گیا بیابی
از خدمت شاه سر بتابی
شه چون سخنی شنید از این دست
شد گرم و ز بارگی فرو جست
در پای رضای زاهد افتاد
میکرد دعا و بوسه میداد
خرسند همیشه نازنین است
خرسندی را ولایت این است
مجنون ز نشاط این فسانه
برجست و نشست شادمانه
دل داد به دوستان زمانی
پرسید ز هر کسی نشانی
وانگاه گرفت گریه در پیش
پرسید ز حال مادر خویش
کان مرغ شکسته بال چون است؟
کارش چه رسید و حال چون است؟
با اینکه ازو سیاه رویم
هم هندوک سیاه اویم
رنجور تن است یا تنومند
هستم به جمالش آرزومند
چون دید سلیم کان جگر ریش
دارد سر مهر مادر خویش
بی کان نگذاشت گوهرش را
آورد ز خانه مادرش را
واژگان دشوار : 1-این مصراع در برخی منابع چنین است : گویند یکی ز نامداران