کبکی به دهن گرفت موری

نظامی گنجوی – لیلی و مجنون – شماره 25

حکایت

کبکی به دهن گرفت موری

می‌کرد بر آن ضعیف زوری

زد قهقهه مور بیکرانی

کای کبک تو این چنین ندانی

شد کبک دری ز قهقهه سست

کاین پیشه ی من نه پیشه ی توست

چون قهقهه کرد کبک حالی

منقار ز مور کرد خالی

هر قهقهه کاین چنین زند مرد

شک نه که شکوه از او شود فرد

خنده که نه در مقام خویش است

درخورد هزار گریه بیش است

چون من ز پی عذاب و رنجم

راحت به کدام عشوه سنجم

آن پیر خری که می‌کشد بار

تا جانش هست می‌کند کار

آسودگی آنگهی پذیرد

کز زیستن چنین بمیرد

در عشق چه جای بیم تیغ است

تیغ از سر عاشقان دریغ است

عاشق ز نهیب جان نترسد

جانان طلب از جهان نترسد

چون ماه من اوفتاد در میغ

دارم سر تیغ کو سر تیغ

سر کو ز فدا دریغ باشد

شایسته ی تشت و تیغ باشد

زین جان که بر آتش اوفتاده ست

با ناخوشی ام خوش اوفتاده ست

جانیست مرا بدین تباهی

بگذار ز جان من چه خواهی

مجنون چو حدیث خود فرو گفت

بگریست پدر بدانچه او گفت

زین گوشه پدر نشسته گریان

زانسو پسر اوفتاده عریان

پس بار دگر به خانه بردش

بنواخت به دوستان سپردش

وان شیفته دل به شور بختی

می‌کرد صبوریی به سختی

روزی دو سه در شکنجه می‌زیست

زانگونه که هر که دید بگریست

پس پرده درید و آه برداشت

سوی در و دشت راه برداشت

می‌زیست به رنج و ناتوانی

می‌مرد کدام زندگانی

چون گرم شدی به عشق وجدش

بردی به نشاط گاه نجدش

بر نجد شدی چو شیر سرمست

آهن بر پای و سنگ بر دست

چون برزدی از نفیر جوشی

گفتی غزلی به هر خروشی

از هر طرفی خلایق انبوه

نظاره شدی به گرد آن کوه

هر نادره‌ای کز او شنیدند

در خاطر و در قلم کشیدند

بردند به تحفه‌ها در آفاق

زان غنیه غنی شدند عشاق

 

Picture of نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها