اشعار منوچهر نیستانی

اشعار منوچهر نیستانی
شعر نخست :
آن چه از یاران شنیدم آن چه در باران گذشت
آن چه در باران ده آن روز بر یاران گذشت
های های مست ها پیچید در بن بست ها
طرح یک تابوت در رویای بیماران گذشت
کوه ها را در خیال پاک تا مرز غروب
سیلی از آوای اندوه عزاداران گذشت
کاروان دختران شرمگین روستا
لاله بر کف در مهی از بهت بسیاران گذشت
در ته تاریک کوچه یک دریچه بسته شد
انتظار بی سرانجام بد انگاران گذشت
جای پایی ماند و زخمی سبزه زاران را به تن
جمعه ی جانانه ی گلگشت عیاران گذشت
تا به گورستان رسد دیدار اهل خاک را
ماهتاب پیرلنگان از علفزاران گذشت
شعر دوم :
تو نیستی و چه گلها که با بهاران اند
ترانه خوان تو من نیستم، هزاران اند
نثار راه تو یک آسمان شقایق سرخ
که گوهران دل افروز شب کناران اند
گریست تلخ که صحرای آسمان خالی است
ستاره های در او چشم های ماران اند
نشان مهرگیایی در این کویر که دید
ز مهر و مه که در این راه رهسپاران اند
ولی نه این همه الماسگونه در دل شب
نه سکه اند که در قعر چشمه ساران اند
همین تلالو الماسگونه می گوید
که باز بست امید بی شماران اند
تو تشنه کام به صحرا دمیده دل خوش دار
که ابرهای سیه مژده های باران اند
نشسته سر به گریبان کسی چه می داند
که در سواحل شب خیل سوگواران اند
امیدها که به دل داشتیم می بینی
که ساقه های لگدکوب روزگاران اند
تو را به مزرع بی انتهای زرد غروب
انیس محرم هر روزه کوهساران اند
چراغ جادوی چشمان سبز او روشن
که نیک عهد وفا را نگاهداران اند
شعر سوم :
ز ما دو خاطره ی بی دوام می ماند
ز می نه حال که دردی به جام می ماند
چه سال ها که زمین بی من و تو خواهد گشت
که صید می رمد از دام و دام می ماند
از این تردد دایم که در نظرجاری
کدام منظره ی مستدام می ماند
خطوط منکسری با شتاب می گذرند
بر این صحیفه که گفت از تو نام می ماند
چه سایه وار سواران در آستان غروب
چه نقشی از که در این ازدحام می ماند
چه باغ ها به گذرها پر از شکوفه ی سیب
چه عطرها که تو را در مشام می ماند
ستاره ها و سحر ها و صخره ها و سفر
چه خوب زین همه بر جا کدام می ماند
مسافران ز عطش دسته دسته میمیرند
و چشمه ی حیوان در ظلام می ماند
شعر چهارم :
کارخانه
اینجا
هر دکمه ای به منبع برقی است متصل
کار تلاش آهن و بازوست
هر گوشه پیلواری پولاد
– روی زمین چرب –
خفته است و دود عالم با اوست
با سینه ها رفاقت دیرین صبر و سل،
زینجا
گلهای لفظ های شما را
نارسته از لبان
طوفان پرغریو هزاران چرخ
از دودکش به خارج انبار می برد.
اینجا
انبار انفجار مدامی پر از صداست
بازیّ بی صدای لبان پیک قلب هاست.
هرسینه کوره ایّ و ز صد یاد مشتعل:
یاد غروب
(درهای آهنی بر روی پاشنه می چرخند
مردان چرب خسته
بی حرف
دسته دسته بیرون می آیند)
غروب و خانه…
– چه خوب، آه!-
لم دادن و تمدد اعصاب
با چای داغ و شام لب حوض
فریاد بچه ها
برخورد دیگ و قاشق مطبخ
و آنگاه خواب
خواب …
چشمان نمی توانند این دود را شکافت
هر چهره یک غریبه ی دیگر
با چشم باد کرده
باگونه برآمده- از پشت درد و
دود
شط مدام همهمه اینجا
خاموش می کند (نه اگر بود!)
فریاد قلب های شما را،
طوفان بی امانی به خویش می برد
گلهای رنگ رنگ صدا را.
اشعار سنتی – ادبستان شعر پارسی
واژگان کلیدی : اشعار نمونه شعر شاعر شعرهای شعری از یک شعر از غزل غزلیات غزل های غزلی از اثری از آثار عکس گزیده گزینه گلچین بهترین زیباترین مجموعه.





