
شمس مغربی – غزل شماره 188
مرا به خلوت جان دلبریست پنهانی
که هست جان دلم در جمال او فانی
در آن مقام که جانان جمال بنماید
بود مقام دل و جان فنا و حیرانی
سریر سلطنت ذات ایزدیست دلم
چنانکه عرش مجید است عرش رحمانی
تو را چنانکه به حسن و جمال ثانی نیست
مرا به عشق تو هم نیست در جهان ثانی
کجا برم دل و جان را که در مقام بقا
تو هم دلی به حقیقت مرا و هم جانی
زمن تو جمله ربودی و جمله ام گشتی
چو جمله ام تویی اکنون مرا چه می خوانی
تویی مرا بدل دل اگر چه دلداری
تویی مرا عوض جان اگر چه جانانی
ز چشم من همه و اکنون تویی که می بینی
ز عقل من همه اکنون تویی که می دانی
ز مغربی بشنو بعد از این اگر شنوی
ز او ندای اناالحق و قول سبحانی