
شمس مغربی – غزل شماره 179
تو می خواهی که تا تنها تو باشی
کسی دیگر نباشد تا تو باشی
از آن پنهان کنی هر لحظه ما را
ز چشم خلق تا پیدا تو باشی
چو بی ما نیستی یک لحظه موجود
نمی شاید که تو بی ما تو باشی
اگر دریای ما را غرقه گردی
چو قطره بعد از آن دریا تو باشی
از آن پس گر چه موج آیی به صحرا
حیات جمله ی صحرا تو باشی
زجزوی گر به کلی باز گردی
چو کل در جمله ی اجزا تو باشی
دویی اینجا نمی گنجد برون شو
که یا من باشم اینجا یا تو باشی
منم یکتای بی همتا تو خواهی
که تا یکتای بی همتا تو باشی
بسان مغربی خود را رها کن
به ما بگذار تا خود را تو باشی