
شمس مغربی – غزل شماره 167
منم ز یار نگارین خود جدا مانده
به دست هجر گرفتار و بینوا مانده
نخست گوهر با قیمت و بها بوده
به خاک تیره فرو رفته بی بها مانده
فتاده دور ز خاصان بارگاه ازل
اسیر چاه ابد گشته در بلا مانده
مقرب در و درگاه کبریا بوده
به دست کبر گرفتار و در ریا بوده
به چار میخ طبیعت بدوخته محکم
به حبس شش جهت کون مبتلا مانده
هرآنکه دید مرا گفته در چنین حالت
ببین ببین ز کجا آمده کجا مانده
شب است و راه بیابان و من ز قافله دور
غریب و عاجز و مسکین ضعیف و وامانده
کجاست پرتو رویت که رهنما گردد
که هست جان من از راه و رهنما مانده
شده ز دوری خورشید مغربی حقیر
بسان ذره ی سرگشته در هوا مانده