
مخفی بدخشی – غزل شماره 3
عارض نیکو
کمترین بنده بود مهر، گل روی تو را
مه دهد خط غلامی، رخ نیکوی تو را
سرو شد بی سپر فاخته زآنروز که دید
در چمن جلوه کنان قاست دلجوی تو را
سزد از رشک قدح را ز چو مینا گیریم
تا یکی بوسه دهد لعل سخنگوی تو را
کی برون می شد از چاه چو هاروت به در
می شنید ار مه کنعان صفت روی تو را
زاهد از قبله و محراب فراموش کند
در نماز ار نگرد طاق دو ابروی تو را
مردن از هجر توام به، که به محفل بینم
با رقیبان دغا عارض نیکوی تو را
بوی شب بوست که از شرم برون می آید
تا که برده است صبا نگهت گیسوی تو را
لعل خون در جگر کوه بدخشان گردد
مخفی گر وصف کند لعل سخنگوی تو را