
شعر نخست :
امام حسین ع
چنگ دل آهنگ دلکش میزند
ناله ی عشق است و آتش میزند
قصه ی دل دلکش است و خواندنیست
تا ابد این عشق و این دل ماندنیست
مرکز درد است و کانون شرار
شعله ساز و شعله سوز و شعله کار
خفته ی صحرا جنون در چنگ او
یک نیستان ناله در آهنگ او
نغمه را گه زیر و گه بم میکند
خرمنی آتش فراهم میکند
هر که عاشق پیشهتر، بیخویشتر
هر دلی بیخویشتر، درویشتر
در دل من داغها از لالههاست
همچو نی در بند بندش نالههاست
با خیال لالهها صحرانورد
راه میپوید ولی با پای درد
میرود تا سرزمین عشق و خون
تا ببیند حالشان چون است، چون
بر مشامش میرسید از هر کنار
بوی درد و بوی عشق و بوی یار
گفت ای در خون تپیده کیستی؟
تو حبیب ابن مظاهر نیستی؟
گفت آری من حبیبم، من حبیب
برده از خوان تجلیها نصیب
قدخمیده، روسیاهی موسپید
آمدم در کوی او با صد امید
در سرم افکند شور عشق را
تا به دل دیدم ظهور عشق را
بار عشقش قامتم را راست کرد
در حق من آنچه را میخواست، کرد
نالهام را رخصت فریاد داد
دیده را بیپرده دیدن یاد داد
دیدم از عرش خدا تا فرش خاک
پر شده از نالههای سوزناک
گرچه ما پاکیم و از لاهوتیان
جان ما قربان این ناسوتیان
گوی سبقت میبرند این خاکیان
در عروج خویش از افلاکیان
عشق اینجا اوج پیدا میکند
قطره اینجا کار دریا میکند
خاکیان را میکند افلاک سیر
پاکخوی و پاکجوی و پاکسیر
فطرس از لطف تو بال و پر گرفت
کودک گهواره و کاری شگرف
رخصتی تا ترک این هستی کنیم
بشکنیم این شیشه تا مستی کنیم
ای دریغا ما و عشق و این محک
کار عشق است این، نیاید از ملک
چونکه او خوان تجلی چیده دید
آنچه را میخواست خود نادیده دید
گفت با آن والی ملک وجود
حکمران عالم غیب و شهود :
تو حسینی، من حسینی مشربم
عشق پرورده است در این مکتبم
تو امیری، من غلام پیر تو
خار این گلزار و دامنگیر تو
از خدا در تو مظاهر دیدهام
من خدا را در تو ظاهر دیدهام
گر حبیبی تو، بگو من کیستم؟
تو حبیب عالمی، من نیستم
عاشقان را یک حبیب است و تویی
از میان بردار آخر این دویی
رخصتم ده تا به میدان رو کنم
رو به میدان لقای هو کنم
رخصتش داد آن حبیب عالمین
سرور و سرخیل مظلومان، حسین
کرد آن سرحلقه ی اهل یقین
دست غیرت را برون از آستین
دید محشر را چو در بالای خون
زورق خود راند در دریای خون
در تنش یک باغ خون گل کرده بود
در بهار او، جنون گل کرده بود
رفت و جان خود فدای دوست کرد
آن نکومرد آنچه را نیکوست کرد
نخل پیر کربلا از پا فتاد
سروها را سرفرازی یاد داد
زیر لب میگفت آن دم با حبیب
یا حبیبی، یا حبیبی، یا حبیب
در غروب آفتاب عمر من
یافت فصل خون کتاب عمر من
در دل هر قطرهخون بحریست ژرف
کار عشق است این، کاری بس شگرف
این کتاب از عشق تو شیرازه یافت
اعتباری بیش از اندازه یافت
دیدم آخر آنچه را نادیدنی است
راستی نادیدنیها دیدنی است
شعر دوم:
امام حسین ع
کربلا را میسرود این بار، روی نیزهها
با دو صد ایهام معنیدار، روی نیزهها
نینوایی شعر او از نای هفتاد و دو نی
مثل یک ترجیع شد تکرار، روی نیزهها
چوب خشک نی به هفتاد و دو گل آذین شده است
لالهها را سربهسر بشمار روی نیزهها
زخمی داغند این گلهای پرپر، ای نسیم
پای خود آرامتر بگْذار روی نیزهها
یا بر این نیزار خون امشب متاب ای ماهتاب
یا قدم آهستهتر بردار روی نیزهها
قافله در رجعت سرخ است و جاده فتنهجوش
چشم میر کاروان بیدار، روی نیزهها
زنگیان آیینه میبندند بر نِی یا خدا
پرده برمیدارد از رخسار، روی نیزهها
صوت قرآن است این یا با خدا در گفتوگوست؟
روبهرو، بیپرده، در انظار، روی نیزهها
یاد داری آسمان با اختران، خورشید گفت
وعدهی دیدارمان این بار، روی نیزهها
با برادر گفت زینب، راه دین هموار شد
گر چه راه توست ناهموار، روی نیزهها
ای دلیل کاروان! لختی بران از کوچهها
بلکه افتد سایهی دیوار، روی نیزهها
صحنهی اوج و عروج است و طلوع روشنی
سیر کن سِیر تجلّیزار، روی نیزهها
چشم ما آیینهآسا غرق حیرت شد، چو دید
آن همه خورشید اختربار، روی نیزهها
شعر سوم :
امام حسین ع
چنگ میزد بغض غربت بر گلوی خیمهها
شطّی از خون بود جاری روبهروی خیمهها
گردبادی بود پیدا در کنار قتلگاه
ذوالجناح آسیمهسر میتاخت سوی خیمهها
آه سرکش، خون و آتش، سینههای شعلهور
بر مشامش میرسید از دور بوی خیمهها
آفتابی شعلهور آمد به استقبال او
از عطش لبریز امّا آبروی خیمهها
بر لبان خشک بانو، پرسشی سوزان نشست
پرسش خورشیدجوی و شعلهخوی خیمهها
رعد شد، غرّید، سُم کوبید و بیتابی گرفت
چنگ زد بغض غریبی بر گلوی خیمهها
یال گلگون، زین وارونش، پیامی تازه داشت
رفت بر باد از نگاهش، آرزوی خیمهها
سر به زیر افکند و اشکی خیمه زد در چشم او
از اسارت بود زآن پس، گفتوگوی خیمهها
شیههای از دور میآید به گوش کاروان
بیقراری میکند در جستوجوی خیمهها
شعر چهارم :
حضرت زینب س
زینب ای شیرازه ی امّالکتاب
ای به کام تو زبان بوتراب
ای بیانت سربهسر توفان خشم
نوح میدوزد به توفان تو چشم
در کلامت هیبت شیر خدا
در زبانت ذوالفقار مرتضی
خطبههایت کرد ای اُختُالولی
راستی را کار شمشیر علی
جان ز تنها بردهای از اُسْکُتوا
ای تو روح آیه ی لاتَقْنَطوا
چون شنید، آوای خشمت را جرس
شد تهی از خویش و افتاد از نفس
بازگو، ای جان شیرین علی
داستان درد دیرین علی
از همان نخلی که از پای اوفتاد
خون پاکش نخل دین را آب داد
راز دل را با زبان آه گفت
دردهایش را به گوش چاه گفت
بازگو با ما ز درد فاطمه
ز اشک گرم و آه سرد فاطمه
بازگو کن قصهی مسمار را
ماجرای آن در و دیوار را
بازگو آن شب علی چون میگریست
در فراق فاطمه، خون میگریست
از بهار و از خزان او بگو
از مزار بینشان او بگو
گو به ما از مجتبی ابن علی
دردهای آن ولیّ بن ولی
از همان تشتی که پرخون شد از او
دامن افلاک، گلگون شد از او
بازگو از کربلای دردها
قصه ی نامردها و مردها
بازگو از باغهای سوخته
نخلهای سربهسر افروخته
بازگو از کام خشک مشکها
گریهها و نالهها و اشکها
از فرات و بیقراریهای آب
رودرود و اشکباریهای آب
بازگو از مجلس شوم یزید
وآن تلاوتهای قرآن مجید
بازگو از آن سر پُر خاک و خون
لالهرنگ و لالهفام و لالهگون
ماجرای آن گل خونیندهان
وآن لب پُرخون ز چوب خیزران
با دل تنگ تو این غمها چه کرد؟
دردها و داغ ماتمها چه کرد؟
فاطمه ! گر تو علی را همسری
وز شرافت مصطفی را مادری
کار زینب هم گذشت از خواهری
کرد در حقّ برادر، مادری
چون تو در دامان که دختر پرورد؟
کی صدف این گونه گوهر پرورد؟
واژگان کلیدی:محمد علی مجاهدی پروانه،اشعار محجمدعلی مجاهدی،نمونه شعر محمدعلی مجاهدی،شاعر محمدعلی مجاهدی،شعرهای محمدعلی مجاهدی،شعری از محمدعلی مجاهدی،یک شعر از محمدعلی مجاهدی،غزل غزلیات غزل های غزلی از ممحمدعلی مجاهدی،محمدعلي مجاهدي،محمدعلی مجاهدی شاعر آیینی،شعر عاشورایی محمدعلی مجاهدی،استاد محمدعلی مجاهدی،اشعار دینی مذهبی آئینی محمدعلی مجاهدی،محمد علی مجاهدی،اثری از آثار محمدعلی مجاهدی(پروانه).





